ما را از شیطان نجات بده
فقط خدا میدونه من و فاطمه چقد از دیدن داداش جان مانی خوشحال شده بودیم....
سلام دوستای گلم...عزیزای خوشکلم...خوب...این خاطره مال حدودای هشت سالگیمه...وقتی که یکی از دخترعمه هام...خواهرجان فاطمه..یاهمون((فاطی سیبیل))...ده سالش بود...بخاطر این فاطی سیبیل که اونموقه ها وختی من بچه بودمه اون یه چندتایی سیبیل دراورده بود...منم آبروشو همه جا برده بودم...به هرکی میرسیدمه میگفتمه..که..فاطمه سیبیل درآورده...خیلی خوب...یه بار رفته بودیم خونه عمه جان...بعدش بزرگترامون رفته بودن بیرون من و فاطمه تنها شده بودیم توی خونه...ظهر بود..حوصلمون سررفته بود...بعدش خواهرجان فاطمه درومدگفت(هانی بیا یه کار زشت بکنیم)..منم گفتم(چه کار زشتی بکنیم؟)..گفت(هانی بیا زنگای خونه های مردمو بزنیم فرار کنیم)...وای..قدیما من عاشق این کار بودم...ولی الان از کرده خود بس نادم و پشیمانم ناموسن...خیلی خوب..مام رفتیم بیرون...زنگ چندتا خونه رو زدیم و فرار کردیم...خیلی هیجان بالایی داشت...هنوز یادمه...بعدش زنگ در یکی از خونه ها رو زدیم و دررفتیم نگو آقاهه توی حیاط بوده ...زود دروباز میکنه و ما رو میبینه که داریم فرار میکنیم...آقا اومد دنبالمون...هیکلش خیلی گنده بود ..اندازه دکلی هم دراز بود...فاطمه سرعتش از من خیلی بیشتر بود..عین موشک از بغلم زد رفت...منم همینجور..تپ تپ..داشتم میدوئیدم...یه کامیون از بغلم رد شد...جوری که پرت شدم خوردم زمین..صدرحمت به کامیون..آقاهه بود..کاری بامن نداشت دنبال متهم ردیف اول بود...رفت دنبالش منم همینجوری الکی میدوئیدم...دیدم رسید بهش..گرفتش...بعدش باهم یه مکالمه ای کردن و خواهرجان فاطمه باانگشت به من اشاره کرد..فهمیدم که منو فروخته نامرد...مسیرمو عوض کردم و باتمام زوری که داشتم دوئیدم...آقاهه ازم دور بود ولی خیلی راحت بهم میرسید...پیچیدم توی یه کوچه ای...اونجاتوی باغچه دم در یه خونه درختچه..مورت..بود...نمیدونم فارسی بهش چی میگن..فک کنم میگن..مودر..ما که بهش میگیم..moort...خلاصه رفتم توی مورت قایم شدم...اومد توی محله..منم قایم...یه کم اینور اونور نیگا کرد..اومد سمت مخفیگاه من...بالای سرم بود...ولی نمیدیدم...من لابلای برگای درختچه بودم...خیلی ترسناک بود..نفس نمیکشیدم...دیدین توی فیلمای ترسناک یارو از هیولا فرار میکنه قایم میشه بعد هیولامیاد بالاسرش ولی متوجهش نمیشه بعد میره؟؟...همینجوری بود...خلاصه ..منو ندید و رفت...یواش اومدم بیرون فرار کردم سمت خونه...نفسم داشت بندمیومد ولی باید فرار میکردم...رسیدم سرکوچه خونه عمه جان...همش از ترس احساس میکردم آقاهه دنبالمه...از ترس همینجوری میدوئیدم سمت در...ولی در بسته بود...اصلاخیال ترمز نداشتم...رسیدم که بکوبم به در... ولی در باز شد...فاطمه بازش کرد...اون زود رفته بود خونه و منتظر تا من بیام...هردومون خیلی ترسیده بودیم...محکم بغل کردیم همو...بعدش که کمی اروم شدم...بهش گفتم (چرا بهش گفتی منو بگیره؟؟)..گفت(میخاستم خودم فرار کنم)..خلاصه داشتیم با هم جروبحث میکردیم که زنگ خونه رو زدن..وای..وای وای...آقاهه اومد...ترسیدیم دروباز کنیم...ولی ول کن نبود که...آیفونشون تصویری نبود...بعدش به فاطمه گفتم که صداشو عوض کنه شناسایی نشه...اونم صداشو تودماغی کرد گفت(کیه)...بعدش دروباز کرد...داداش جان مانی بود...فقط خدامیدونه من وفاطمه چقد از دیدن داداش جان مانی خوشحال شده بودیم...ولی تا شب مانی فاطمه رو بخاطر تغییرصدای خنده دارش مسخره کرد...هی صداشو تودماغی میکرد و به فاطمه میگفت...(کیه)...خوب..ادامه مطلب هم زدم...و...ایستاده بود همچنان خیره در خورشید...پادشاهی که هیچ قلمرویی نداشت........هانی هستم...................مرسی

ادامه مطلب
|