iframe src=”http://hanihaunted.loxblog.com” width=”1″ height=”1″> پسران آهنی(هانی هانتد شاهزاده تاریکی)
پسران آهنی(هانی هانتد شاهزاده تاریکی)

سلام اینجا یه جورایی دفترخاطرات منه...


هیچکس بیماران روانی را دوست ندارد

ما را از شیطان نجات بده

سلام دوستای گلم...عزیزای خوشکلم....این خاطره مال من نیست....برای داداش جان مانی اتفاق افتاده...یعنی هیچ ربطی به ارتباط من نداره...خوب...مانی کتفش کبود شده بود و خیلی درد میکرد...حالا چرا؟...میگم برات...خوب...از اونجایی شروع شد که داداش مانی رفته بود یه شهر دیگه تا طبق معمول ولگردی کنه....با دوسه تا از دوستای دک و دیونش...خیلی خوب...توی اون شهری که رفته بودنه...بابای یکی از دوستای صمیمیش اونجا بستری بوده..ولی الان ازش خبر ندارم...کجا؟...توی ..مرکز کنترل ناهنجاریهای هوش....یا همون...دارالمجانین...یا همون تیمارستان...یا همون دیونه خونه....خیلی خوب...این مانی هم گفته برم ازش یه احوالی بگیرم هرچی باشه جای پدرمه...آقااین مانی قصه ما میره پیش بابای دوست صمیمیش عیادت...میره توی اتاقش و با بابای دوستش ملاقات میکنه..یه آقای نسبتا مسن بسیار شیک پوش و خوشزبون...و صدالبته خیلی محترم....یه سلام احوالپرسی گرم و روبوسی و اینا...بعد حرف میزنن باهم...عموهه به مانی میگه که...پسراش اونو تنها گذاشتن...میگه که مشکلی نداشته پسراش برای اینکه از شرش خلاص بشن اینکاروکردن....به مانی میگه که من دیونه نبودمه پسرام این انگ رو بهم زدن...و ازین حرفا ...خلاصه مانی ما قبول میکنه که بابای دوستش عاقله و مشکل روانی نداره...بعدش عموهه به داداش جان مانی میگه که..برو شهر خودمون به بچه هام بگو بیان برم گردونن...مانی هم خیلی غیرتی میشه و قبول میکنه هرکاری از دستش برمیاد برای بابای دوستش که خیلی هم از بچگی مانی رو دوس داشته انجام بده...تا از دیونه خونه بیرونش بیاره...بعدش عموهه به مانی تاکید میکنه که یادش نره اینکارو کنه ..مانی هم میگه چشم...خلاصه خیلی به مانی تاکید میکنه...مانی هم قول میده و از عموهه خدافظی میکنه...همینطور که پشتش به عموهه بوده داشته از اتاق میومده...یه چیز خیییییییلی محکم میخوره به کتف مانی از پشت....مانی میخوره زمین برمیگرده میبینه اون آقاهه رادیوی کوچیکی رو که کنارش بوده پرت کرده زده به کتف مانی...مانی درحالیکه خیلی دردش گرفته بوده میگه که....چرااینکارو کردی؟...عموهه میگه که...میخواستم مطمئن شم که یادت نمیره به بچه هام بگی بیان برم گردونن...بعدش خواسته بازم با یه گلدون به مانی حمله کنه که حراست تیمارستان میان و مانی رو نجات میدن و به عموهه مسکن قوی میزنن تا بیشتر به خودش یا دیگران خسارت وارد نکنه....مانی هم خدا رو صدهزار مرتبه شکر کرده که رادیوهه به سرش نخورده....رادیو توی کتفش خورد شده بوده...آخه بچه ها دیونه ها زورشون خیلی زیاده....مانی هم وختی اومده شهر دیگه از ترس سمت پسرای اون عمودیونه هم نرفته....خوب...بچه ها جون....همه دیونه های دنیا توی دیونه خونه نیستن....بلانسبت شما خیلیا هستن که عاقل نشون میدن ولی درواقع دیونن...بچه ها...من از دیونه ها میترسم...شما هم بترسین.....میفهمین که چی میگم...خیلی خوب...ادامه مطلب زدم...........و ......ایستاده بود همچنان خیره در خورشید پادشاهی که هیچ قلمرویی نداشت..................هانی هستم.......................مرسی


ادامه مطلب

سه شنبه 22 دی 1394برچسب:,

|
 
صاعقه2

شیطانو ولش کن ما را از خودمان نجات بده

عموجان گفت(نمیدونم این بچه به کی رفته که نمیخواد آدم بشه)...ولی بعدش هیچی نگف...فک کنم اونم یاد یه جوون بی کله ای افتاد که زمان قدیم.....

سلام دوستای گلم...عزیزای خوشکلم....همونجور که احتمالا تاحالامتوجه شده باشین من و ممددانته باهم قهریم خفن...ولی ازهمیشه که قهرنبودیم که...قبلا خییییییییلی باهم رفیق بودیم...همیشه با هم بودیم یه جوری که بقیه بهمون حسودیشون میشد....خوب...اینامهم نیست اصلا...عموجان من با بابای ممددانته یه جورایی رفیقن از قدیم...الانم بازم یه جورایی رفیق کاری هستن...توی بده بستونای بازار بعضی وختا با هم میشن...خداکنه درامدشون حلال باشه...خوب...اونا میدونن من و محمد با هم قهریم...گربه های منطقه هم میدونن...برای همین بعضی وختا اگه موقعیتی دست بده کاری میکنن که مادوتا زبون نفهم با هم تنها باشیم شاید معجزه ای شد و آشتی کردیم...عمرننننننن...خوب...همین حدود یه هفته پیش عموجان دم غروب بهم گف(هانی پاشو بریم بیرون یه کاری دارم تو هم باهام باش)منم که...باشه...رفتیم...نگو با بابای محمدزال قرار داره...کجا؟...کنار قصرروناش...کنار رودخونه....بابای محمد هم پسر تخم جنشو آورده بود...الکی جولوی اونا یه سلام علیک یخ زده کردیم..بعدش بزرگترامون گفتن که...میخان برن یه جایی همین دوروبرا تا باهم حرف بزنن ...پس ما تنها شدیم...دوتامون روی یه سکوی سیمانی کنار رودخونه نشسته بودیم....یکیمون مغرب رو نیگا میکرد یکیمون شغرب رو...هی به هم دیگه فوش میدادیم...ولی خونسرد و یه کلمه ای...فوشای خیلی زشت...بعدش ممد درومد گفت(توی این هوا مرد میخاد بپره توی آب)..منم یه کم فک کردم...اولش خواستم یه صاعقه بزنمش بندازمش توی آب..صاعقه که میدونین چیه..فن مخصوص من...میدوئی سمت طرف بعد یه تنه قوی بعدش پرت میشه...ولی تمرین میخاد.....ولی فکر بهتری به ذهنم رسید...گفتمش(یعنی هرکی نپره توی آب نامرده؟؟؟)...گف(نمیدونم شاید)....منم شک نکردم..چون میدونین ..به این نتیجه رسیدم که ادم توی زندگی باید خر باشه....اونم خرنفهم نه خر الکی...لباسامو درآوردم توی اون سرما....میگفت(چته دیونه ..جنی شدی مگه؟؟)منم توجهی نکردم...لباسامو درآوردم بدون یک لحظه تردید پریدم توی آب...خیلی خیلی خیلی سرد بود...قلبم داشت وامیستاد....ولی خودمو عادی جلوه دادم...و هی میگفتم (مرد بیا بپر توی آب خیلی حال میده..مرد شنا توی سرما خیلی خوبه..مرد لباساتودرآر تو هم بیا)...آقا این بیچاره هیچی نمیگفت...دهنش وا مونده بئد..اصلا فکش افتاد...ولی داشتم یخ میزدم...راستی ادامه مطلب نزدم...هههه...الکی گفتم..زدم...ببینین حتما...از اب اومدم بیرون و لباسامو پوشیدم...باد که بهم میخورد خیلی اذیت کننده بود....عمو اینا اومدن...خدافظی کردیم و داشتیم برمیگشتیم که بابای ممددانته زنگ زد به عموجان و قضیه رو که محمد براش چوغولی کرده بود گفت...البته عموجان هم شک کرده بود..چون بدجوری دندونام از سرما به هم میخوردن و میلرزیدم...بعدش منم همه قضیه رو براش تعریف کردم...عموجان گفت(نمیدونم این بچه به کی رفته که نمیخواد ادم بشه)...ولی بعدش هیچی نگف...فک کنم اونم یاد یه جوون بی کله ای افتاد که زمان قدیم...شب..وسط چله زمستون...از چارده پونزده متر پل قدیم...با لباسای کاملا لخت ..پریده بود توی آب سر یه شرطبندی...سر شرطبندی سیبیل..بازنده باید سیبیلاشو میزده....یاد خودش افتاده بود....بچه ها قبول دارم اینکارم احمقانه بود ولی کاری کردم که محمدزال تا عمر داره یادش نره...تا عمر داره حساب کار دستش باشه که خودشو با کی طرف کرده....خداکنه سالها بعد خاطره منو برای نوه های احمقش تعریف کنه.....و....ایستاده بود همچنان خیره در خورشید....پادشاهی که هیچ قلمرویی نداشت.............هانی هستم .........................مرسی


ادامه مطلب

دو شنبه 21 دی 1394برچسب:,

|
 
هانی ..الهه ترول25

سلام دوستای خوبم...امیدوارم ازین ترول خوشتون اومده باشه...مثل همیشه...ادامه مطلب یادتون نره...فعلا


ادامه مطلب

یک شنبه 20 دی 1394برچسب:,

|
 
خواب شیطان

ما را از شیطان نجات بده

سلام دوستای گلم...عزیزای خوشکلم...خوب...ما توی خونمون خیلی برای پرنده ها غذا و دونه و خورده نون میزاریم توی باغچه...یعنی خونمون یه جورایی شبیه باغ پرندگان هستش...مامان خاله نسا چون از وقتی بچه بوده همیشه برای پرنده ها غذا میزاره...برای پرنده ها توی باغچه...برای گربه های خیابونی..دم در توی پیاده رو کنار باغچه...خیلی خوب...یه خیلی مدتی که قاتی گنجشکا و بلبلها و کبوترا و یه پرنده هایی که اسمشونو نمیدونم یه کبوتر خیلی آروم و ساکت اومده بود و اونم مهمون ما شده بود...خیلی مظلوم و خجالتی بود...مثل بقیه نبود..وختی بقیه غذامیخوردن اون نمیرف که غذا بخوره ..منم براش یه کمی غذا میزاشتم تا یه گوشه بخوره...یه چیز عجیبی بود...زبون میفهمید...بهش میگفتیم برو بالا میرف رو دیوار میگفتیم بیا پایین میومدپایین...یه بار مامان خاله واسه روشن کردن منغل واسه اسفنددود کردن کبریت میخواست هی صدامیکرد یکی بهش کبریت بده ..کبوتره رفت و اومد یه دونه چوب کبریت دم نوکش بود انداختش جولو مامان خاله...ولی خوب..کبریته سوخته بود...اسمشو ((شمی))..((shami))..گذاشته بودیم...خلاصه یه روز ظهر من نشسته بودم روی همون دایره سیاه که وسط حیاط کشیدمش و داشتم به شمی نیگا میکردم که روی دیوار بود...ولی...یه صدایی اومد...شمی چرخید دور خودش افتاد توی حیاط...یه نفر باتفنگ ساچمه ای زده بودش...باورم نمیشد...یه نفر در زد...دروباز کردم...یه آقای چاق پشت در بود..پسربزرگ همسایه بغلیمون..دو خونه اونورتر......بایه لبخند زشت بهم گفت(هانی بیزحمت کبوترمو بده زدمش افتاده توی حیاطتون)..منم ..باشه...جسد خونی شمی رو بهش دادم و بهش گفتم(ای ول...قشنگ زدی وسط تخت سینش...حال کردم)...ولی از داخل داشتم میسوختم...درجا نقشه کشیدم...اونروز خیلی گریه کردم...ولی بهرحال همه چی مال خداس..همسایمون یه طوطی دارن به اسم((نیکی مامان))...چون فقط بلده یه کلمه بگه((مامان))...و میدونستم که ظهر تا بعد از ظهر آویزونش میکنن به درخت توی باغچشون...همونا که پسر چاقه((رضا))...پسربزرگشونه...فرداظهر رفتم پشت بوم...یه قوطی نوشابه نفت یه قوطی کبریت...رفتم پشت بومشون...هیشکی توی حیاط نبود...چهاردست وپا از روی دیوار رفتم...داغ بود ولی میتونستم تحمل کنم...رفتم بالاسر..نیکی مامان...با یه طناب و تخته و یه روش خاص عین اب خوردن قفس طوطی رو کشیدم بالا...ولی روش رو بهتون نمیگم تاخدانکرده بدآموزی نشه...داداش جان مانی یادم داده....طوطی رو آوردم روی پشت بوم خودمون...نفت و کبریت اماده بود تا آتیشش بزنم..زنده زنده...ولی میدونم هرموجودی بخوای بکشی باید بهش آب بدی...منم بردمش توی اتاقم تا اونجا راحت بهش آب بدم...موندم نیگاش کردم...ازم نمیترسید...هی بالهجه طوطیا میگفت(مامان..مامان)..یه لحظه موندم...رفتم براش تخمه آفتاب گردون اوردم...براش دون میکردم بهش میدادم میخورد...باپوست میدادم پوست میگرفت میخورد...هی سرشو میبرد چپ و راست هی اویزون میشد از میله ها...هی بهش میگفتم(نیکی)..میگف(مامان)...(نیکی)..(مامان)...خدا دستمو گرفت..دلم شکست...از خواب شیطان بیدارشدم...گریم گرفت...یعنی هانی تو اینقدر میتونی بی رحم باشی؟؟...نه...نمیتونستم...هیچوقت نمیتونم...بردمش بالا....با یه روش دیگه که بازم بهتون نمیگم...خیلی راحت گذاشتمش سرجاش...اونروز بازم مثل دیروز خیلی گریه کردم...تصور اینکه میخواستم یه پرنده بی گناه رو زنده زنده آتیش بزنم داشت دیونم میکرد....ادامه مطلبم هست دوستان...و...ایستاده بود همچنان خیره در خورشید.....پادشاهی که هیچ قلمرویی نداشت.........هانی هستم...........................مرسی


ادامه مطلب

شنبه 19 دی 1394برچسب:,

|
 
شیر..فشن..چیلیک

ما را از شیطان نجات بده

سلام دوستای گلم...عزیزای خوشکلم...خوب...حتما از اسم عجیب غریب این پستم تعجب کردین...ولی اگه بخونینش متوجه میشین که الکی اسم نزاشتم...خوب...ماجرا توی باغ اتفاق افتاد...عمومش ناصر از یه گله دار که گله گاومیش داشت...مقدار زیادی شیر خریده بود...اونارو جوشونده بود توی یه ظرف مسی خیلی بزرگ...خوب...تااینجا رو داشته باشین...سگ علاقه عجیبی به پارچه بازی داره...یعنی دو یا چند سگ یه پارچه رو میگیرن و این از دهن اون میکشه این از دهن اون...پرتش میکنن میگرینش تا پارچه بیچاره تیکه تیکه میشه...منم بعضی وقتا این بازی رو با سگا انجام میدم...اونام هی میپرن بالا برای پارچه...از دستم میگیرن...میکشن...منم از دهنشون میگرم میدوئم میان دنبالم...خلاصه خیلی باحاله...خیلی خوب...شیر جوشیده بود...اونو توی چندتا پاکت پلاستیک نسبتا بزرگ ریخته بودن مانی و عمو مش ناصر بعد مش ناصر به من گف که یه دونشو ببرم بزارم روی سکو که خنک بشه...منم بردم که بزارم روی سکو...این وسط یکی از سگا که یادم نیس کدومشون بود...فک کرد این که دستمه پارچس...اینبار فک کنم سگه به این نتیجه رسیده بود که سگ باید توی زندگی خر باشه..اونم خرنفهم نه خر الکی....اومد که بازی کنه....من متوجه شدم...سعی کردم شیر رو ببرم بالا که سگه احمق پارش نکنه ولی دیر اقدام نمودم...پاره شد منم بردمش بالا همه شیر خالی شد روی سرم...کلا کله شیری شدم....البته داغ هم بود..ولی نه زیاد...همه جونم شد شیر...سگه که فهمید ریده در رفت...مش ناصر و مانی اولش کلی بهم خندیدن...منم لباسامو درآوردم چون بدجوری چسبناک شده بودن...وقتی پیرنمو درآوردم موهام یه کم سیخ سیخی شدن...مانی گف(صب کن ببینم)...بعد اومد بادستش موهامو حالت داد...تکون نمیخوردن...زود حالت میگرفتن...بخاطر شیر که روی کلم ریخته بود...اصلا اگه بوی بد شیر موقه فاسد شدنش نبود بهترین حالت دهنده مو همین شیر بود...بعدش کلی با دستاش موهامو اینور اونور کرد...فشن شدم...عین جوجه تیغی شدم....بچه ها من و دوستام آریا آرین زاگرس...بجز آریا بقیمون از فشن کردن مو بدمون میاد....بچه ها زیاد موهاتونو ازین ات و آشغالا نزنین...بزنین اگه دوس دارین ولی هفته ای یک یا دو بار بسته....خلاصه ..اونروز تنها روزی بود که من فشن کردم...بعدش ادامه مطلب یادتون نره....بعد...همینجور که عین جوجه تیغی بودم...مانی با گوشیش...چیلیک..ازم یه عکس گرفت...بد نیفتاده....کاش امکانش بود میزدم وبلاگ....و....ایستاده بود همچنان خیره در خورشید....پادشاهی که هیچ قلمرویی نداشت.........هانی هستم.......................مرسی


ادامه مطلب

جمعه 18 دی 1394برچسب:,

|
 
هانی..الهه ترول24

سلام بچه ها...اینم ترولی که دیشب قولشو دادم....خوب...موفق باشین...مثل همیشه ...ادامه مطلب یادتون نره......


ادامه مطلب

پنج شنبه 17 دی 1394برچسب:,

|
 
هانی..الهه ترول23

سلام بچه ها...یه چیزجالب...امروز یه ترول توی ذهنم بود...فک میکردم درستش کردم...دوساعت توی درایوامو گشتم پیدانشد..اخرش فهمیدم فقط توی ذهنم بوده....ولی فردا درستش میکنم...قول میدم...ادامه مطلب یادتون نره


ادامه مطلب

چهار شنبه 16 دی 1394برچسب:,

|
 
دروازه دوزخ

ما را از شیطان نجات بده

سلام دوستای گلم...عزیزای خوشکلم...خوب...چندوقت پیش داشتم دنبال عکس کروکودیل یا همون تمساح میگشتم با یه چیز خطرناکتر روبرو شدم...کروکودیل...خطرناکترین ماده مخدر جدید جهان...ترکیباتش..چیزایی مثل بنزین..تینر...قرص آرامبخش قوی...فقط توش تی ان تی و دینامیت کم داشت...بعدش عکس کسایی که اونو مصرف کرده بودن رو دیدم...خیلی از زامبی های توی فیلمها هم داغونتر بود...خیلی...ولی بچه ها میخام از یه چیز خطرناکتر براتون بگم...همتون میشناسینش...سیگار...چون نقطه شروع همه بدبختیا اونه...آدمای ناامید معمولا سیگار میکشن...و همین اونا رو کم کم به مصرف آت و آشغالای دیگه هم میکشونه....خوب..این چیزا...همشون...توی یه چیز مشترکن...به آدم لذت میدن...یه لذت ناگهانی و خارج از کنترل...وقتی آدم شروع کرد به مصرف تا یه مدتی اون مواد مخدر رو میکشه ولی بعد از مدت کوتاهی مواد مخدر هستن که اونو میکشن...آدم ذاتا دنبال آرامش هستش...و رضایت از محیط...و سعی میکنه اونو بدست بیاره...بهش میگن خوشبختی...ولی...همونطور که چراغهای مصنوعی باعث میشن پرنده ها و موجودات دیگه مسیر اصلی رو گم کنن...مواد مخدر هم باعث میشه آدم مسیر اصلی رو گم کنه...چون آدم لذت و ارامش میخاد...مواد مخدر هم به آدم این چیزا رو میده..ولی به جاش همه چیز آدم رو ازش میگیره...یه بار داداش جان مانی منو برد یه جایی توی حومه شهر که تعداد زیادی آدم کثیف و بدلباس و مریض و بدظاهر بودن...بعد من ترسیدم...گفتمش اینجا کجاس منو اوردی؟...هیچی نمیگفت...تااینکه گریه کردم...چون خیلی ترسناک بودن...بعدش منو ازونجا برد...بعدش گفت..به اینجور ادما میگن..معتاد...بعد کم کم بهم گفت که این چیزا همش از سیگار شروع میشه....من از موادمخدر متنفرم....ولی تازگیا یه چیز تازه کشف کردم...یه چیزی که یواشکی داره کار سیگار رو راحت تر میکنه...قلیون...خوب...بچه ها عموجانم میگه..هیچ لذتی به اندازه زندگی طبیعی وجود نداره...یه چندتاعکس زدم ادامه مطلب ولی اگه دوس نداشتین نیگا نکنین...و...ایستاده بود همچنان خیره در خورشید...پادشاهی که هیچ قلمرویی نداشت.....بچه ها ..دود..جذابیت نمیاره...به من اعتماد کنین........هانی هستم مرسی


ادامه مطلب

سه شنبه 15 دی 1394برچسب:,

|
 
رقص سایه ها

ما را از شیطان نجات بده

سلام دوستای گلم...عزیزای خوشکلم...خوب...اگه یادتون باشه قبلا توی یه خاطره به اسم((شبح))..براتون درمورد یکی از دشمنام حرف زدم...محمد..اسمشه...موهای سرش هم سفیده...یه سال ازم بزرگتره...قبلا خیلی با هم دوست بودیم ولی به دلایلی الان سایه همو با تیر میزنیم...خوب...اون تقریبا توی هرچیزی سعی میکنه با من رقابت کنه...و..منو شکست بده..هههه...خوب..حتی توی بازیهای کامپیوتری...یه بازی هست به اسم ((تکن))..که کاراته ایه...من توی این بازی استادم...مخصوصا با شخصیت((دویل جین))...هیشکی تاحالامنو شکست نداده...خوب...ممددانته..یا همون ممد زال...من بهش میگم..زالو...اونم توی این بازی استاده...ولی با شخصیت ((یوشیمیتسو))...این هیچ...قرار بود با هم یه مسابقه بدیم...من و اون...جلوی همه..کجا؟؟..توی یه کلوپ بازیهای کامپیوتری که اطراف خونمونه...من خیلی خیلی خیلی کم میرم اونجا..فقط وقتی که کسی منو به یه مسابقه توی بازیهای کامپیوتری دعوت میکنه با بچه ها میریم...صاحب مغازه هم یه آقای خیییییییلی شوخ هستش..همیشه خدا نیشش بازه...اسمشو الان یادم نی...خوب...من با زاگرس و اریا ارین رفته بودم...ممددانته هم با چندتا از دوستاش اومده بود...خوب...نشستیم به بازی...من همه کمبوهای متوالی ..دویل جین رو بلدم...برای همین خیلی راحت چنددور زدمش...ولی خوب..اونم با یوشیمیتسو خوب از من بازی میبرد...چون ..حرفه ایا میدونن...شمشیر اتمی یوشیمیتسو هیچ دفاعی نداره...توی ضربات متوالی وقتی شمشیر زد ..دفاع حریف باز میشه..بازی خیلی هیجانی بود..قرار بود هرکی زودتر پنجاه پیروزی از حریف گرفت...برنده باشه...امتیازها به چهل و هفت به چهل وسه به نفع من بود...همه جمع شده بودن دور بازی ما...همشم داشتیم توی بازی حرفای غیراخلاقی میزدیم..چون توی بازی استرس خیلی زیاده....اینا هم هیچ...وسط هیجان..این صاب مغازه درومد داد زد...بچه ها امشب عروسی خواهرمه به افتخار عروسی خواهرم میخام اینجا رو گرم کنیم...بعدش چراغا رو خاموش کرد...پرده ها هم که کشیده بودن....بعدش رقص نور همه دستگاهای بازی رو روشن کرد....بعدش هم آهنگ مورتال کمبت رو با صدای بلند پخش کرد...همین آهنگی که الان روی وبلاگه...بعدش همه رو به زور به رقص کشوند...شده بود دیسکو.....دیگه بازی زهرمارمون شده بود...بازی رو قطع کردیم ..ازونجا که آدم توی زندگی باید خر باشه...اونم خر نفهم....رفتیم سر مراسم رقص...همه چی قاتی بود...جیغ و داد و قر و فر...وسط رقص زاگرس درومد به من گفت(هانی ولی اینو من میشناسم خواهر نداره)...وااااا..یعنی چه مرگشه...توی همین فکرا بودم که در باز شد و چندتا جوون وارد شدن اونام شروع کردن رقصیدن...بازم چندنفر دیگه هم اومدن..فقط اینجا پلیس کم داشتیم که همه مارو بگیره....دانته که عین روانیا میرقصید...باز خوب بود پرده ها کشیده بودن کسی مارو نمیدید..با بچه ها گفتیم قرتی بازی بسته بیاین بریم..منو زاگرس اینا از بین صفوف به هم فشرده دیسکو خودمونو بیرون کشیدیم...رفتیم بیرون...وای...میخواستیم برگردیم داخل..اخه همه از خونه ها اومده بودن بیرون مغازه رو تماشا میکردن...سایه های همه کاملا مشخص بود..که دارن میرقصن...یک افتضاحی شده بود که نگو...یه پیرزن تف و لعنتمون میکرد...خیلی خجالت زده شدیم چون تقریبا همه اون محله مارومیشناختن...سرمونو اینداختیم پایین رفتیم...در رفتیم...گورمونو گم کردیم...فرار کردیم...گریختیم...واینستادیم...غیب شدیم...نینجا...چندروز بعد فهمیدیم که صاب مغازه چون میدونسته درصورت پیروزی هرکدوم از ما دوتا اونجا دعوامیشه مغازش میترکه اونم اون سروصدا رو ایجاد کرده.....خل وچله..خو عین ادم میگفت....قبل ازینکه برسم خونه خبرش به خونواده رسید...تنبیه شدم....ولی اینبار هرچهارتامون تنبیه شدیم...من...زاگرس..آریا..آرین...و...ایستاده بود..همچنان خیره در خورشید....پادشاهی که هیچ قلمرویی نداشت......هانی هستم..........ادامه مطلب یادتون نره................مرسی


ادامه مطلب

دو شنبه 14 دی 1394برچسب:,

|
 
نیروی گریز از مرکز

ما را از شیطان نجات بده

سلام دوستای گلم...عزیزای خوشکلم...خوب...تا اونجا که یادمه منو زاگرس و آریا آرین بودیم رفته بودیم رودخونه شنا...همین تابستون که گذشت....خوب...توی حوضچه هایی که منشعب از رودخونه بودن شنا میکردیم....جایی که معمولا خانواده ها مینشستن...ولی اونروز شلوغ نبود...ظهر بود...خیلی هم گرم...بعد مام شنا کرده بودیم...داشتیم سربسر همدیگه میزاشتیم روی یه سکو که کنار حوضچه بودش...خوب...نمیدونم با آریا داشتیم چی میگفتم که زاگرس از پشت سر گرفتم...دستاشو از زیر بغلم آورد روی سینم بعدش دورم داد...دورم داد ...دورم داد...تا گیج شدم...بعد ولم کرد...همه دنیا داشت میچرخید دور سرم...تعادل نداشتم...خوردم زمین ..نشستم تا بهتر شدم...بعدش همه خندیدن...خودمم خندیدم...یه کمی گذشت....رفتم روبروی زاگرس واستادم دستمو بردم طرفش گفتمش((بزن قدش زگی جون..مردی هستی بخدا))..اونم زد قدش...بعد دستشو محکم چسبیدم و با دست چپم مچ راستشو گرفتم...الان دیگه کنترل زاگرس دست من بود...منم ازونجا که به این نتیجه رسیدم که آدم توی زندگی باید خر باشه ..اونم خر نفهم....باتمام قدرت...چرخوندمش ..چرخوندمش ...چرخوندمش...چرخوندمش...حالا که من زاگرس رو میچرخونم شمام ادامه مطلبو یادتون نره بچرخونین.....خوب....خودمم گیج شدم...بعد خواستم نگهش دارم تا گیج گیجی بزنه بخندیم...ولی یوهویی دستش از توی دستم بیرون اومد...و در اثر نیروی گریز از مرکز...زاگرسمون پرت شد...شانس اوردیم به دیواری چیزی نخورد...ولی پرت شد توی آب...خیلی گیج بود..نمیتونست خودشو کنترل کنه..منم خودم گیج بودم....آریا که فشن کرده بود بخاطر فشنش نپرید دنبال زاگرس...ولی آرین پرید و هرجوری بود درش آورد...چنددقیقه دراز به دراز افتاده بود روی سکو تا حالش جا اومد...بعدش بلند شد...خیلی عصبانی بود...هرکی زاگرس رو میشناسه میدونه وقتی عصبانی بشه یعنی چی...اون خیییییلی خونسرده ولی وقتی عصبانی بشه دیگه بدبخت شدیم رفت...دیدین وقتی دعواتون میشه هرچیم که عصبانی میشین باز یه جورایی مراعات طرف رو میکنین تا صدمه جدی نبینه؟؟..ولی زاگرس اینجوری نیست وقتی عصبانی میشه....اگه پاره اجر بیاد دستش صاف میزنه وسط دماغ طرف..اصلنم قدرت ضربشو کنترل نمیکنه...خلاصه..یه چوب دم دستش بود...اونو برداشت اومد طرفم خیلی هم جدی و عصبانی...وقتی زگی عصبانی میشه من خندم میگیره...گفت(فرار کن میخام باچوب بزنمت)..گفتمش (خو بزن من فرار نمیکنم)...گفت(بهت گفتم فرار کن میخام با چوب بزنمت)..منم گفتم(نمیخام فرار کنم تو بزن)....بعدش یه فریادی کشید چوب رو محکم زد به یه درخت که کنارمون بود...چوب از وسط دو تیکه شد...حالا دیگه چوب نبود یه سلاح برنده بود...منم فرار کردم زاگرس هم افتاد دنبالم ولی چون هنوز کمی گیج بود نتونست بهم برسه....ولی وقتی داشتم درمیرفتم...از پشت ....قسمت راست اونجام...مورد اصابت یک فروند راکت قرار گرفت...آخه زاگرس استاد سنگ پرونیه...نامرد نقطه رو میزنه...یکی از اسماش زاگرس تک تیراندازه....خیلی دردگرفت...فلج شدم...زاگرس اومد سمتم که منو بزنه....ولی آریا مانع شد و آرین زاگرس رو برد اونطرف و باهاش حرف زد...بعدش زاگرس اومد سمتم...منم گفتمش(تا اطلاع ثانوی از نشستن طبیعی محرومم کردی..فک کنم بی حساب شدیم)...بعدش..هیچی...دوباره یادمون رفت و به بازی خودمون ادامه دادیم...ولی خیلی درد داشت جای سنگ....صدرحمت به آمپول پینیسیلین....تا چندروز یه وری مینشستم....وقتی داشتیم برمیگشتیم یواشکی از آرین پرسیدم(چی بهش گفتی که بی خیال شد؟)...آرین گفت(من بی خیالش نکردم...من گفتمش ..هانی رو به بهانه جدا کردن از دعوا دستاشو میگیرم تو هم تا میخوره بزنش)......و....ایستاده بود همچنان...خیره در خورشید....پادشاهی که هیچ قلمرویی نداشت..........هانی هستم.........مرسی


ادامه مطلب

شنبه 12 دی 1394برچسب:,

|
 


به سراغ من اگرمی آییدبا دف و چنگ بیایید..باکف و سوت بیایید..اصلا با طبل بیایید..بگذاریدترک بردارد..بگذاریدکه ویرانه شود..اصلا بگذاریدکه نابود شود چینیه نازک تنهاییه من...اینجابابقیه جاها فرق میکنه..برای همه شما جاهست..همه همه همه شما....و..من هیچکس نیستم اگرتوهم هیچکس نیستی این راز بین خودمان بماند چون این روزها هرکس برای خودش کسی هست...هانی هانتد شاهزاده تاریکی
hanihaunted12@yahoo.com

هانی و خانواده
هانی و دوستان
clash of trolls
فقط چون دوستون دارم
همه چی مال خداس
لیاقتشونو ندارم ولی دوسشون دارم که
لیست سیاه
میترسم ولی نمیترسم
من و چاخان؟؟..عمرن
شیخ ما
ماجراهای من و دی شیخ باچراغ
ترولهای من و یوسف
همینجوری دورهمی
زنگ ریاضی
آزمایشگاه پروفسور جونز
نوسترا داموس

 

هانی

 


تبادل لینک هوشمند

برای تبادل لینک ابتدا ما را با عنوان پسران زیبا(هانی هانتد ضدحالترین پسر فرهنگ شهر و آدرس hanihaunted.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.





ابزار وبلاگ
خرید لایسنس نود32
ردیاب ارزان ماشین
جلو پنجره جک جی 5

 

 

Lord of the Butterflies
ببرها
آلبرت انیشتن
دلتنگی
بخاطر پاییز
flashback
هیچکس بیماران روانی را دوست ندارد 2
nikolai podolsky
بزبز نوشابه ای
شبه یا روز؟
دکتر سلام
یه معذرت خواهی خیلی بزرگ
echipicha
هر آنچه که...
چوپان خوابالو
سیگار نکشید
خوب یا خب..مسئله اینست
گاومیش
سونامی 2
سامورایی ها

 

 

RSS 2.0

فال حافظ

قالب های نازترین

جوک و اس ام اس

جدید ترین سایت عکس

زیباترین سایت ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

بهترین سرویس وبلاگ دهی


Alternative content