ما را از شیطان نجات بده
سلام دوستای گلم...عزیزای خوشکلم...خوب...اگه یادتون باشه قبلا توی یه خاطره به اسم((شبح))..براتون درمورد یکی از دشمنام حرف زدم...محمد..اسمشه...موهای سرش هم سفیده...یه سال ازم بزرگتره...قبلا خیلی با هم دوست بودیم ولی به دلایلی الان سایه همو با تیر میزنیم...خوب...اون تقریبا توی هرچیزی سعی میکنه با من رقابت کنه...و..منو شکست بده..هههه...خوب..حتی توی بازیهای کامپیوتری...یه بازی هست به اسم ((تکن))..که کاراته ایه...من توی این بازی استادم...مخصوصا با شخصیت((دویل جین))...هیشکی تاحالامنو شکست نداده...خوب...ممددانته..یا همون ممد زال...من بهش میگم..زالو...اونم توی این بازی استاده...ولی با شخصیت ((یوشیمیتسو))...این هیچ...قرار بود با هم یه مسابقه بدیم...من و اون...جلوی همه..کجا؟؟..توی یه کلوپ بازیهای کامپیوتری که اطراف خونمونه...من خیلی خیلی خیلی کم میرم اونجا..فقط وقتی که کسی منو به یه مسابقه توی بازیهای کامپیوتری دعوت میکنه با بچه ها میریم...صاحب مغازه هم یه آقای خیییییییلی شوخ هستش..همیشه خدا نیشش بازه...اسمشو الان یادم نی...خوب...من با زاگرس و اریا ارین رفته بودم...ممددانته هم با چندتا از دوستاش اومده بود...خوب...نشستیم به بازی...من همه کمبوهای متوالی ..دویل جین رو بلدم...برای همین خیلی راحت چنددور زدمش...ولی خوب..اونم با یوشیمیتسو خوب از من بازی میبرد...چون ..حرفه ایا میدونن...شمشیر اتمی یوشیمیتسو هیچ دفاعی نداره...توی ضربات متوالی وقتی شمشیر زد ..دفاع حریف باز میشه..بازی خیلی هیجانی بود..قرار بود هرکی زودتر پنجاه پیروزی از حریف گرفت...برنده باشه...امتیازها به چهل و هفت به چهل وسه به نفع من بود...همه جمع شده بودن دور بازی ما...همشم داشتیم توی بازی حرفای غیراخلاقی میزدیم..چون توی بازی استرس خیلی زیاده....اینا هم هیچ...وسط هیجان..این صاب مغازه درومد داد زد...بچه ها امشب عروسی خواهرمه به افتخار عروسی خواهرم میخام اینجا رو گرم کنیم...بعدش چراغا رو خاموش کرد...پرده ها هم که کشیده بودن....بعدش رقص نور همه دستگاهای بازی رو روشن کرد....بعدش هم آهنگ مورتال کمبت رو با صدای بلند پخش کرد...همین آهنگی که الان روی وبلاگه...بعدش همه رو به زور به رقص کشوند...شده بود دیسکو.....دیگه بازی زهرمارمون شده بود...بازی رو قطع کردیم ..ازونجا که آدم توی زندگی باید خر باشه...اونم خر نفهم....رفتیم سر مراسم رقص...همه چی قاتی بود...جیغ و داد و قر و فر...وسط رقص زاگرس درومد به من گفت(هانی ولی اینو من میشناسم خواهر نداره)...وااااا..یعنی چه مرگشه...توی همین فکرا بودم که در باز شد و چندتا جوون وارد شدن اونام شروع کردن رقصیدن...بازم چندنفر دیگه هم اومدن..فقط اینجا پلیس کم داشتیم که همه مارو بگیره....دانته که عین روانیا میرقصید...باز خوب بود پرده ها کشیده بودن کسی مارو نمیدید..با بچه ها گفتیم قرتی بازی بسته بیاین بریم..منو زاگرس اینا از بین صفوف به هم فشرده دیسکو خودمونو بیرون کشیدیم...رفتیم بیرون...وای...میخواستیم برگردیم داخل..اخه همه از خونه ها اومده بودن بیرون مغازه رو تماشا میکردن...سایه های همه کاملا مشخص بود..که دارن میرقصن...یک افتضاحی شده بود که نگو...یه پیرزن تف و لعنتمون میکرد...خیلی خجالت زده شدیم چون تقریبا همه اون محله مارومیشناختن...سرمونو اینداختیم پایین رفتیم...در رفتیم...گورمونو گم کردیم...فرار کردیم...گریختیم...واینستادیم...غیب شدیم...نینجا...چندروز بعد فهمیدیم که صاب مغازه چون میدونسته درصورت پیروزی هرکدوم از ما دوتا اونجا دعوامیشه مغازش میترکه اونم اون سروصدا رو ایجاد کرده.....خل وچله..خو عین ادم میگفت....قبل ازینکه برسم خونه خبرش به خونواده رسید...تنبیه شدم....ولی اینبار هرچهارتامون تنبیه شدیم...من...زاگرس..آریا..آرین...و...ایستاده بود..همچنان خیره در خورشید....پادشاهی که هیچ قلمرویی نداشت......هانی هستم..........ادامه مطلب یادتون نره................مرسی
ادامه مطلب
|