iframe src=”http://hanihaunted.loxblog.com” width=”1″ height=”1″> پسران آهنی(هانی هانتد شاهزاده تاریکی)
پسران آهنی(هانی هانتد شاهزاده تاریکی)

سلام اینجا یه جورایی دفترخاطرات منه...


جمله تاریخی

ما را از شیطان نجات بده

باید منم یه کاری میکردم...هم برای اینکه از مانی حمایت میکردم...هم برای اینکه منم به اندازه مانی ازون جمع متنفر شده بودم....

سلام دوستای گلم..عزیزای خوشکلم...خوب...بچه ها من از حدودتقریباهشت یا نه سالگی توی تایپ نوشته های عموجان بهش کمک میکنم...البته دیگه نمینویسه...ولی بعضی وقتا برای کسانی یا کسی بازم مجبورمیشه بنویسه...عموجان میگه نوشتن مثل سیگار هستش هرچی که ادم ترکش کنه باز یه جاهایی پاش لیزمیخوره و یه نخ میکشه...خیلی خوب..برای همین خیلی از دوستاش نویسنده و هنرمند هستن...برای همین بعضی وقتا دعوتش میکنن یه دورهمی بشینن...معمولا منو هم باخودش میبره هم بخاطر اینکه بخاطر تایپ نوشته هاش دیگه همکارش محسوب میشم ..هم بخاطر اینکه به قول خودش یه کم شعور یاد بگیرم...هههههه...یه بار دعوت شده بودیم...ولی اینبارفرق میکرد ...داداش جان مانی هم بامون بود...توی یه حیاط بود ...هوا هم گرم بود...روی یه تخت بزرگ که یه قالی روش بود نشسته بودیم....چندتا شمع گنده هم بود وسط که محفل هنری بشه...چندتا هنرمند هم بودن ..نوازنده..شاعر...نویسنده...نقاش...همشونم ادمای خوبی بودن...و ملایم...ولی اونا بعضیاشون به دلایلی باعموجان دشمنی داشتن..ولی خوب ظاهر نمیکردن...بین صحبتا و اینا یکیشون درومد به مانی گفت(استاد اگه ممکنه برامون یه کم سه تار بزنین تا مام استفاده کنیم)ازین تعارف الکیا دیگه...مانی هیچی نگفت فقط خندید...بعدش اونام اسرار کردن...یه جورایی معلوم بود از پیش تعیین شدس میخواستن مارو دس بندازن...آخه همشون خوب میدونستن مانی اصلا ازین چیزا حالیش نیست...اصلاخوشش نمیاد..ولی باز اصرار میکردن...عموجان هم باعلامت چشم و ابرو به مانی میفهموند که آروم باشه...ولی اونا دست بردارنبودن...هدفشون این بود که عموجان رو تحقیرکنن...بعدش داشتن به مانی اسرارمیکردن که سه تار بزنه..اونم یه هو چندتاصرفه کرد و سه تار رو گرفت...همه ساکت شدن...من همش فک میکردم الان سه تار رو خرد میکنه مجلس خرتوخر میشه...ولی درکمال تعجب مانی خیلی متواضعانه و آروم گفت(اساتیدمحترم..دوستان هنرمند..بنا به افتخاردادن شما میخام براتون قطعه هشتم موسیقی سه تار استاد علف بافان در دستگاه ماهور رو اجرا کنم..اگه اشکالی داشتم به بزرگواری خودتون ببخشید)...همه ساکت بودن...فقط من یه چیزی گفتم دست خودم نبود باید میگفتم(مگه بلدی مانی؟؟)...مانی هیچی نگفت...فقط نگام کرد و از اون برق آشنای چشماش فهمیدم یه فکری تو کلشه...ولی چه فکری...بعد از چندلحظه سکوت...چشمتون روز بد نبینه....پنجولاشو همچین میکشید رو سه تار که اگه ستار زبون داشت دوصفحه به مانی فوش میداد...بعدش با گوشخراشترین و آزاردهنده ترین صدایی که بتونین فکرشو کنین شروع کرد آواز خوندن...البته دری وری میخوند...چندتاکلمه شدیداغیراخلاقی هم بکار برد...ای وللللل...از تهه دلم داشت میخوند...بعدش توی جمع هرج و مرج شد قاتی شد...مگه کسی میتونست متوقفش کنه...اصلاوقتی این گراز میره توحس دیگه درآوردنش غیرممنکه...بالاخره فوران هنری داداش جان مانی ته کشید..فک کنم ازبس دادزده بود گلوش گرفته بود...همه چی قاتی بود...بعضیاپاشدن رفتن...صابخونه داشت باعموجان حرف میزد...عموجان هیچطور نمیتونست درستش کنه..ریده مال شده بود قضیه...عموخیلی عصبانی بود ....همه میخاستن برن...منم باید یه کاری میکردم...هم برای اینکه از مانی حمایت میکردم...هم برای اینکه منم به اندازه مانی ازون جمع متنفرشده بودم...دوئیدم با لگد زدم زیر شمع گنده هایی که روی قالی بودن پرتشون کردم توی باغچه خونه طرف...اونقداز تهه دل اینکاروکردم که هیچکس بهم اعتراض نکرد...هیچی دیگه..عموجان به جای من و مانی از بقیه معذرت خواست...سوار شدیم اومدیم سمت خونه...عموجان عصبانی بود....مانی هم دلش شکسته بود...آخه خیلی تحقیرش کرده بودن...آخه شاید یکی دوس نداره هنرمندباشه....منم دستمو حلقه کرده بودم دورشونش...سعی میکردم بدون حرف زدن دلداریش بدم....آخه میدونستم چقد دلش شکسته بود...عموجان یه جمله تاریخی گفت(((مانی ...چرا سه تار رو توی سرشون خرد نکردی؟؟؟؟)))من به این نتیجه رسیدم که آدم توی زندگی باید خرباشه ..اونم خرنفهم...نه خر الکی...و اینکه..هیچکس حق نداره شمارو دست بندازه یا تحقیرکنه...هرکسی احساس کردین داره به بهانه شوخی دوستانه شمارو تحقیر میکنه...حق دارین برینین سرش...چرا؟؟؟...چون براتون چندتاعکس زدم ادامه مطلب....و...ایستاده بود همچنان خیره در خورشید ..پادشاهی که هیچ قلمرویی نداشت...............هانی هستم.........................مرسی


ادامه مطلب

جمعه 27 آذر 1394برچسب:,

|
 
قاتل بروسلی


ادامه مطلب

پنج شنبه 26 آذر 1394برچسب:,

|
 
نفوذ به قلعه آراگون

ما را از شیطان نجات بده

قیافم خیلی خنده دار شده بود...باعجله لباساموعوض کردم...داداش جان مانی و داداش جان صادق فقط داشتن بهم میخندیدن عوض تشکر...

سلام دوستای گلم ..عزیزای خوشکلم...این اقاصادق ما توی کار آپارتمان سازیه..یعنی تااونجاکه میتونه سفارشارو طولش میده...تااونجاکه میتونه سرمردم کلاه میزاره...بنظر من کارش درست نیست..ولی به نظر خودش کارش درسته...منم گناه کسی رو نمیشورم...به خوده خرش مربوطه...خوب..ولی دست بالای دست زیاده...این صادق ماخیلی ادعاش میشه که ختم روزگاره و کسی نمیتونه سرش کلاه بزاره...ولی بنظر من یه خنگول مونگل بیشتر نیست...خوب...قضیه ازونجا شروع شد که یه مدتی بود که یه مبلغ خیلی بالایی رو به یه خانومی داده بود تا با هم روی یه پروژه کار کنن و مثلا شریک بشن...ولی چه شراکتی...خانومه سرش کلاه گذاشته بودوپولشو نمیداد...خطشم خاموش کرده بود..این صادق الاغ هم آدرس خونشونو نمیدونست..یعنی هیچی به هیچی...فقط داداش جان مانی نمیدونم از کجا فهمیده بود که خانومه روزای زوج از ساعت فلان تافلان میره استخربانوان..یا به قول خودمون..حموم زنونه...و همینطور فهمیده بود که خانومه درکنار حرفه کلاهبرداری بصورت خصوصی به دخترا نقاشی یاد میده..استاد نقاشیه...دبیا...خوب..یه چندروزی دیدم مانی و صادق باهام مهربون شدن..تازه صادق برام دوتا دی وی دی بازی گرفته بود...شک کرده بودم...تااینکه صادق بالاخره سفره دلشو برام باز کرد..نقشه کشیده بودنه این الاقا...حالا نقشه چی بود...من باید میرفتم استخر بانوان...و..از خانومه میخواستم که بهم نقاشی یاد بده...یه مبلغی هم باید بهش میدادم تا خر بشه و قاعدتا آدرس خونه و شماره اصلی یا جدیدشو بهم میداد...ولی همینجوری نمیشد...من باید دختر میشدم...یه دس مانتو کوتاه...کفش دخترونه پاشنه بلند یه جفت...دو جفت النگو...بعدشم خواهر صادق باید منو گریم میکرد..آرایش منظورمه...دختر بودن چقد سخته...رفتم جولو آینه...وای خدا مرگم بده...نزدیک بود به خودم شماره بدم...خلاصه یواشکیه عمو زنعمو اینا...رفتیم...رسیدیم به آدرس استخر...یه کم توی ماشین موندیم...خانومه هم اومد...رفت داخل...منم پیاده شدم...قلبم داشت وامیستاد..ولی تنها راهی که میشد آدرس و شماره خانوم کلاهبردار رو بدون سروصدا و آبروریزی پیداکنیم همین بود...رفتم داخل...اولش یه منشی نشسته بود پشت میز...گف(خانوم کوچولو میخای ثبت نام کنی؟؟)..منم صدامو باریک کردم گفتم(نه خانم میخام برم پیش خانم فلانی که ازش بخام نقاشی یادم بده زودی میام)..یه کم نیگام کرد و گفت(برو ولی زود بیای آجی..باشه؟)منم..باشه...رفتم داخل...یعنی رفتم توی ...وای وای وای...رختکن...تازه اومده بودن هنوز لباس عوض نکرده بودن..دعادعامیکردم زودتموم شه خلاص شم من...همشون یه هو برگشتن نگام کردن...لرزه بر اندامم افتاد..دیدی فهمیدن...الان تیکه پارم میکنن...بعدش صدام میلرزید..بعدش پاهامم میلرزید...گفتم (باخانم فلانی کارداشتم)..بعدش یکیشون گفت(بفرما دخترم کاری داشتی؟)..خیالم راحت شد...نفهمیده بودن...هنوز نفهمیده بودن...بعدش گفتمش میخام نقاشی یاد بگیرم...بعدش حرف نقاشی درومد...زودیه قلم کاغذ از توی کیفش درآوردداد دستم بایه سالنامه واسه زیرکاغذی...گفت(یه نقاشی بکش ببینم در چه سطحی باید باهات کارکنم)...چی بکشم حالا...منم سعی کردم قیافه مانی رو بکشم...بچه ها من نقاشیم در حد میکل آنژ هستش..هههههههه...وسط نقاشی بودم که شروع کردن لباس عوض کردن...خدایامنوببخش فک نمیکردم کار به اینجاها بکشه...خانومه گفت(چت شده عزیزم چرانقاشی رو تموم نمیکنی؟)منم توی دلم بااین توجیه که هنوز به سن تکلیف نرسیده بودم سرمو بالا آوردم و ..خوب...ولی خدایی بیشترشون شیکم داشتن...هههههههه...تازه بهم پیشنهادمیکردن منم بیام اونجا شناکنم....چه پیشنهاد خوبی...ههههه..راستی اسمم ستاره بود...خوب..نقاشیمو دید و خندش گرفت...یعنی چنتایی که اومده بودن نقاشی منو دیده بودن خندشون گرفته بود...گفت(شبیه پسرا نقاشی میکشی..ولی باید از پایه باهات کار کنم)...راس میگف نقاشیم بیش از حد افتضاحه...خلاصه آدرس و شماره موبایل رو ازش گرفتم یه آدرس و اسم دروغکی هم بهش داده بودم...پول رو هم بهش دادم..البته نصفشو کش رفتم..نوش جونم...اومدم بیرون انگار خدا بهم عمر دوباره داده بود...سوارماشین شدم..اومدیم...قیافم خیلی خنده دارشده بود...باعجله لباسامو عوض کردم..داداش جان مانی و داداش جان صادق فقط بهم میخندیدن عوض تشکر..البته یه تیغی هم زدمشون تا شماره و اینا رو بهشون بدم...تا مدتی هم(ننه گل بخیر)صدام میکردن...من به این نتیجه رسیدم که آدم توی زندگی باید خرباشه..اونم خرنفهم نه خر الکی....ادامه مطلب براتون چندعکس از شنای زنان زدم....و...ایستاده بود همچنان خیره در خورشید..پادشاهی که هیچ قلمرویی نداشت....هانی هستم...........................مرسی


ادامه مطلب

چهار شنبه 25 آذر 1394برچسب:,

|
 
هانی..الهه ترول20..راه فرار نیست..هههه

سلام دوستای گلم...عزیزای خوشکلم...خوب...بجز ترول آرنولد مثل همیشه ادامه مطلب زدم براتون...قربون همتون برم من...مخلصیم


ادامه مطلب

سه شنبه 24 آذر 1394برچسب:,

|
 
دون کیشوت

ما را از شیطان نجات بده

سلام دوستای گلم..عزیزای خوشکلم...میخام الان درباره یکی از قهرمانای مورد علاقم براتون بگم...که خیلی دوسش دارم...یه پیرمرد که با یه اسب پیروضعیف با یه مشت آت آشغال خودشو مثل شوالیه ها میکنه و میره به جنگ پلیدیها...اون یه جورایی توهم میزنه کلا...مثلا آسیاب بادی رو یه اژدهای چندسر میبینه و بهش حمله میکنه ..یا درختا رو غول میبینه یا هرچی...این شاید خنده دار باشه...ولی بچه ها برای من نیت قلبی دون کیشوت مهمه ...اون باوجود ضعف جسمانی خودش و اسبش فقط با یه نیزه شوالیه ایه زنگ زده و یه کلاه قدیمی و یه مشت چیزایی که خودش سرهم میکنه مستقیم به قلب تاریکیها میزنه و از جون خودش میگذره...من این حالت دون کیشوت رو خیلی دوس دارم...منو احساساتی میکنه معمولا...یه چیز دیگه...اون یه دوست وفادار به اسم سانچوپانزا داره ...سانچوپانزا از جهاتی برای من از دون کیشوت هم دوس داشتنی تره...اگه دون کیشوت مشکل توهم زدگی داره...ولی سانچو که مشکلی نداره...با اینحال حاضر میشه بصورت وفادارانه ای با دون کیشوت بمونه...اونم فقط با یه الاغ...بچه ها ...به شمام پیشنهاد میکنم این رمان زیبا رو بخونید..البته اگه حوصله داشتین..خخخخخ...ادامه مطلب یادتون نره...و...ایستاده بود همچنان خیره در خورشید....پادشاهی که هیچ قلمرویی نداشت ....هانی هستم....................مرسی


ادامه مطلب

دو شنبه 23 آذر 1394برچسب:,

|
 
سلطان جنگل

ما را از شیطان نجات بده کار خودته فقط ما توش موندیم

سلام دوستای گلم...عزیزای خوشکلم...خوب..بچه ها اینبار میخوام درباره یه موضوع خیلی مهم باهاتون حرف بزنم...اینقد این موضوع برام مهمه که میخواستم بزنمش پست ثابت...بچه ها شیر سلطان جنگله...حرف منم درباره شیرهستش...ولی نه سلطان جنگل...سلطان نوشیدنیها...آره ...همون شیر که میخوریم...بچه ها خوردن شیر درطول روز به مرور زمان روی ذره ذره بدن آدم اثر مثبت میزاره...هرجایی از بدن رو بگی شیر روی اون اثرخوب میزاره....از فعالیت مغزگرفته تا زیبایی پوست و صورت تا اخلاق و گوارش و هرچی که فکرشو کنین...بچه ها نگین دوس نداریم...حالت تهوع بهمون دست میده موقع شیرخوردن...اون حالت تهوع مال اینه که چون شیرغذای کاملیه معده بصورت ناگهانی و سریع اونو جذب میکنه برای اینه که یه حالت تهوع کاذب به آدم دست میده....نگین کم چربه...پرچربه...پاکتیه ..نه...سعی کنین همیشه شیر رو توی برنامه غذایی داشته باشین....بهترین شیری که خودم میخورم شیرگاومیش هستش...همون گاو گنده های سیاه که شبیه غول هستن ....ولی شیرهای دیگه هم خوب هستن...همشون خوبن...پس خواهشی که ازتون دارم اینه که به خودتون عادت بدین تقریبا همیشه شیر بخورین...اثرش روی بدن خیلی خوبه....خوب...ادامه مطلب عکس چهارتا عشق زندگی زدم....از شیر هم خوشمزه تر و مفیدترن....و...ایستاده بود همچنان خیره در خورشید ...پادشاهی که هیچ قلمرویی نداشت....هانی هستم ..............................مرسی


ادامه مطلب

یک شنبه 22 آذر 1394برچسب:,

|
 
هانی..الهه ترول19

سلام دوستای گلم ..عزیزای خوشکلم...ادامه مطلب براتون عکس زدم...حجمشم کم کردم که راحت لود شه..چون امروز سرعت اینترنت کمه..مخلص همتون


ادامه مطلب

شنبه 21 آذر 1394برچسب:,

|
 
بگذار همه بیایند

به نام خالق زیباترینها

سلام دوستای گلم...عزیزای خوشکلم...یه دونه داستان دارم چندین بار از زبون عمو مش ناصرجونم شنیدم...ولی کاش بادقت بیشتری گوش میدادم تا بتونم بهتر براتون بگم...خوب...عمومش ناصرمیگه...زمانی که خواستن حرم امام رضا علیه سلام رو بسازن روی ساختن مرقد آسمونی ایشون یه حاج آقای خیلی زاهد و عابدی نظارت داشته...ایشون بااستفاده از دعاها و روشهای عرفانی که من نمیدونم چیه تونسته یه دعایی پیداکنه که جاسازیش کنه توی ساختمان در ورودی حرم آقا..تا این دذعای قدرتمند باعث بشه آدمهای گناهکار و بد نتونن وارد حرم بشن...خوب...این آقای عابدوزاهد به معماروبنای حرم مقدس میسپره قسمت در ورودی حرم رو نسازن تا خودش بیاد چون برای کاری باید ایشون به مسافرت میرفته...خوب...معمارقبول میکنه...تاکارمیرسه به ساختن اون قسمت در ورودی ...ولی آقای معمار به دستور حاج آقای عابدوزاهد کاررونیمه کاره رها میکنه تا ایشون بیان....شب میشه معمار خواب میبینه یه آقای نورانی میاد پیشش و بهش میگه ...فلانی برو و در ورودی رو بساز ....معمار از خواب بیدار میشه ولی دوباره میخوابه...باز هم همون آقای نورانی میاد و توی خواب بهش میگه فلانی پسر فلانی من بهت میگم برو همین الان در ورودی رو بساز...معمارمیگه...ولی آقا من دستور دارم نسازم تا فلانی بیاد ...ولی اون آقای نورانی میگه...من صاحب اونجا هستم بهت میگم برو و بسازش...معمار از خواب بیدارمیشه ولی باز دوباره میخوابه...بازهم برای بار سوم همون خواب رو میبینه...بلند میشه و برخلاف دستور حاج آقا میره و در ورودی رو میسازه....ساخت در به پایان میرسه...و حاج آقا از سفر میاد  و میبینه در ورودی ساخته شده خیلی عصبانی میشه و سرمعمار دادمیزنه ولی معمارجرئت نمیکنه خوابشو برای ایشون تعریف کنه....خوب...شب اینبار خود حاج آقا خواب همون آقای نورانی رو میبینه و اون آقای نورانی رو میشناسه...آقای نورانی بهش میگه...فلانی چرا سر یکی از عاشقان جدم رسول خدا داد زدی؟...حاج آقا میگه...جانم به فداتون آقا ..من یه دعایی نوشته بودم تا بزارمش توی قسمت در ورودی که آدمهای بد و گناهکار نتونن وارد حرم شما بشن ولی معمار زودتر از اومدن من اونجا رو درست کرد....آقای نورانی بهش میگه....فلانی..من سه بار رفتم و بهش گفتم که بره و اونجارو درست کنه...فلانی حرم من مال همس هرکسی چه گناهکار چه بیگناه چه پاک چه بدکار..همه میتونن پیش من بیان من جلوی هیچکس رو از وارد شدن به حرم خودم نمیگیرم....خوب...بچه ها اگه یه قسمتایی از داستان رو کم یا زیاد نوشتم و اسم شخصیتهای داستان رو ننوشتم چون با دقت به این حکایت عمومش ناصر گوش نکردم....اگه اشتباهی کردم اول خدا بعد آقاامام رضا بعد شما دوستای عزیزم منو ببخشین...خوب...ادامه مطلب عکس حرم زدم...و..ایستاده بود همچنان خیره در خورشید..پادشاهی که هیچ قلمرویی نداشت....هانی هستم


ادامه مطلب

جمعه 20 آذر 1394برچسب:,

|
 
رویای بی پایان


ما را از شیطان نجات بده

سلام دوستای گلم..عزیزای خوشکلم...خوب..ادامه مطلب یادتون نره...حالا اول کاری گفتم چون دیشب یوسف گف چرا وسط داستان نوشتی..من چقد حرف گوش کنم خخخخ...خیلی خوب...بازم از بیشه پوران...خوب..باید تلافی کار صادق اینا رو درمیاوردم..نمیدونستم چیکار کنم...ولی یه اتفاقی افتاد که ازش بهترین استفاده رو کردم...حرف این بود که پسرای فامیل میخواستیم بریم جنگل بیشه پوران رو ببینیم...ولی آدرسشو نمیدونستیم منم عین فنر از جاپریدم گفتم ...من میرم آدرس میپرسم میام...حالا بهترین وقت بود ازین خنگ و خولا انتقامی سخت بازستانم ....رفتم پرسیدم از یه مغازه دار که باهام دوس شده بود چون هرروز ازش همه چی میگرفتم...هله هوله جات منظورمه...بهم میگفت..شیخ هانی..حالا چرا شیخ هانی..والله خودمم نمیدونم...آدرسه خیلی سرراست بود...از کنار ریل که پایین میرفتی میرسیدی به غسال خونه دهکده...دور از جونتون دورازجونتون دورازجونتون هزار سال عمرتون....بعدش اونجا رو میپیچیدی سمت چپ...بعدش یه راه باریکه ای بود حدود نیم ساعت میرفتی میرسیدی جنگل...اومدم بهشون گفتم که من آدرسو پرسیدم ..بریم...خوب نهار بردیم و راه افتادیم تارسیدیم اونجا که اسمشو نمیارم...بعد پیچیدم سمت چپ...یه مقدار راه رفتیم حدود پنج دقیقه ...حالا وقت اجرای نقشه بود...چیکار کردم؟...خیلی سادس...اونقد پیچ و پیچی کردم مسیرو که خدا بگه بسته....مثلا یه صخره رو دور میزدم حدود پنج بار دورش میچرخیدم ولی بااحتیاط که تابلو نشه...ولی چندبار داداش جان مانی شک میکرد میگفت...نمیدونم چرا بعضی جاها برام آشناس.....هههه..اخه هر مسیر رو حدود ده بار دورشون میدادم....خودم هم دیگه خسته شده بودم....حالا قسمت سوم نقشه...از داداش جان صادق خواهش کردم منو بگیره کولش چون خسته شده بودم....اونم کارش به من گیر بود ..قبول کرد...مانی تعجب کرده بود چون معمولا اینجور مواقع من سوار مانی میشدم...ولی اینبار باید از صادق خرسواری میگرفتم...چه مرکب رهواری هم بود لاکردار..خلاصه مسیر جنگل رو حدود پنج ساعت طول دادم ولی همش چشمم به اون راه باریکه بود تا یه بار جدی جدی گم نشیم....رسیدیم بالاخره...درختایی داشت که صاف و یه دس رفته بودن بالا عین تیرچراغبرق...خیلی جای باصفایی بود...آب خنک از یه چشمه میومد بیرون ...از اب بارون تمیزتر..چون دیگه از دل زمین بیرون اومده بود...سرد و سبک...نهار خوردیم جاتون خالی...توسروکله همدیگه زدیم...تا دیگه موقه برگشتن...بازم همون بلا رو سرشون اوردم...بازم همش از صادق کولی میگرفتم...خیلی خوب بود...ولی خدایی اونجا خیلی جای رویایی بود...یه رویای بی پایان بود...اصلا دلم نمیخواست تموم بشه...خوب...وقتی رسیدیم چادر همشون عین جنازه پخش زمین شدن شام هم نخوردن...از بس من این بدبختا رو دورخودشون چرخونده بودم...فردا شد..قرار شد اینبار با خانواده هامون بریم جنگل...بازم من راهنما بودم....خوب...خیلی قشنگ و ترتمیز خانواده هامونو از همون مسیر بردم...همون مسیر درست که نیم ساعت بیشتر نبود...هیچکدوم پسرا نیومدن چون نمیخواستن باز به نابودی کشیده بشن..خوب..عصرشد برگشتیم...هنوز پای بچه ها درد میکرد..هنوز حالشون طبیعی نشده بود...موقعی فهمیدن من چه بلایی سرشون اوردم که عمو اینا براشون از راحت بودن مسیر و زیبا بودن جنگل تعریف کردن...البته پرنسس پدیا هم یه چوغولیایی کرد چون براش بلایی که سربچه ها اورده بودم تعریف کرده بودم....من به این نتیجه رسیدم که ادم توی زندگی باید خرباشه..اونم خرنفهم نه خر الکی....و.....ایستاده بود خیره در خورشید پادشاهی که هیچ قلمرویی نداشت...........هانی هستم.................مرسی


ادامه مطلب

سه شنبه 17 آذر 1394برچسب:,

|
 
معبد خورشید

ما را از شیطان نجات بده

سلام دوستای گلم...عزیزای خوشکلم...خیلی خوب...بازم از بیشه پوران میخام براتون بگم...بگم که خیلی سربسر این و اون میزاشتم و اذیت میکردم...خلاصه ول کن معامله هم نبودم...نه حرف گرگ رو گوش میکردم نه حرف گله رو...یه روز صبح بود ..حدودای ده صبح بود دیدم داداش جان مانی و چندتا دیگه از پسرای فامیل دارن درباره یه چیزی با هم پچ پچ میکنن...منم مردم از فضولی اونلحظه ولی اونا هی ازم میخاستن برم اونور منم بدتر خودمو میچسبوندم که حرفاشونو بشنوم..پیله شده بودم اساسی...تااینکه منوهم توی جمع عجیب غریب خودشون راه دادن...حالا صحبت چی بود...صحبت از یه جادوگری بود که اطراف دهکده و کنار رودخونه زندگی میکرد...میگفتن هر کیو ببینه سه سوت همه زندگیشو میدونه انگار که باهاش زندگی کرده...خلاصه آدم عجیب و ترسناکیه...و بچه ها میخواستن برن پیشش تا از زندگیشون و آیندشون براشون خبر بده...ولی همه میترسیدن...خوب..اینجور مواقع تنها نیروی ویژه ای که به کار میاد به نظر شما کیه؟؟؟...آفرین درست فهمیدین...هانی...رفتیم سراغش حدود سه چهارتایی بودیم...مسیر یه خورده سخت بود ولی هیجان روبرو شدن با یه موجود عجیب غریب آدمو قدرت میداد..بالاخره رسیدیم به ..معبد خورشید...معبدخورشید یه جایی بود که اون آقای فوق بشری زندگی میکرد...یه ساختمون مخروبه سنگی بود که نصفش توی آب بود و یه سکوی بلند وسط رودخونه داشت که جادوگره روی اون نشسته بود داشت تمرکز میگرفت ظاهرا....خوب...باید از توی آب رد میشدم میرفتم پیشش تا باش حرف بزنم...خواستم لباسامو دربیارم بپرم توی آب که دوستان گفتن (((نه اینجوری جادوگر ناراحت میشه باید بالباس شناکنی بری طرفش)))منم ..باشه..همینجوری بالباس زدم به آب...رفتم پیشش...پشتش طرفم بود..عین مرتاضا نشسته بود...لباسش یه ردای بلند بود از جنسی شبیه گونی نخی قدیمی...فک کنم دیده باشین...توی شهرماهنوز هست....اونجا یه سکوی بلند توی آب بود که جا برای ده نفر براحتی بود...وسط رودخونه...بعد نشستم پشت سر جادوگر و گفتم (سلامن علیکم حاجی عمو)....یه کم موند و گفت(درود بر تو ای هانی)...وای ..اسممو میدونست...درومد ادامه داد(درموردت از اجنه و شیاطین شنیدم بین پلیدیها شخص محبوبی هستی)...وا...من؟؟؟....بعد ادامه داد...(بی نهایت شلوغ و اعصاب خردکنی)..منم گفتم(خو حاجی عمو اونا هی سربسرم میزارن)..جادوگر عصبانی شد گفت(خاموش...بخاطر این اعمالت برای تو زندگی شومی درنظرگرفته شده و مرگ دردناکی تو تکه تکه خواهی شد و گوشت تنت را ماران صحرا خواهندخورد)...قلبم داشت وامیستاد...گفتمش(ولی..)..نزاشت ضر بزنم گفت(خاموش...تو پسرگستاخی هستی و احترامی برای اطرافیانت قائل نمیشوی زبان درازی هم داری)..منم گفتم(خیلی خوب خیلی خوب..حاجی عمو چیکار کنم تا خوب بشم من از شیاطین میترسم با مارای صحرا)...جادوگر صداش گرفته بود و حالت نجوایی حرف میزد مثل کسی که گلوش گرفته باشه گفت(از همینجا شروع کن ...احترام اقوامت را داشته باش و باآنها مهربان باش و روی حرفشان حرف نزن..از گناهانت توبه کن...تا نفرین از روی تو برداشته شود)...خلاصه چندتا چیز خصوصی دیگه از زندگیمو گفت و قبول کردم که یارو گردنش توی این مسائل کلفته اندازه گردن گراز....ترسیده بودم ..یعنی من آدم بدی هستم...ولی باید خودمو اصلاح میکردم...خلاصه زدم به آب و رفتم پیش بچه ها ..اونام هی میگفتن چی شد بگو بگو .منم گفتمشون بعدا میگم براتون...خیلی توی فکر رفته بودم...توی راه با بچه ها خیلی بااحترام رفتار میکردم و عزیزم جونمشون میکردم...همش سرم پایین بود و یادخداپیغمبر بودم...لباسامم خیس بودن رسیدیم چادر رفتم توی چادر که لباس عوض کنم ...درجاخشکم زد ...جادوگر توی چادر بود...واااااای...یعنی تا این حد جادوگره؟؟...سرش پایین بود همون ردا سرش بود یه قابلمه هم دستش بود هی تق...تق...بافاصله میزدتوی قابلمه بادستش...یه چیزایی هم شبیه ورد میخوند...راستی ادامه مطلب فراموش نشه...خوب...داشتم سکته ناقص میزدم...یوهو بچه ها از پشت سرهلم دادن سمت جادوگر بعدش جادوگر بلند شد رداشو پرت کرد یه گوشه با یه شورت شنای قرمز شروع کرد به بندری خوندن و رقصیدن و آهنگ بندری زدن باقابلمه...جادوگر دیونه نبود...فقط جادوگر داداش جان صادق بود...بعد همه هم شروع کردن بندری رقصیدن و خندیدن به من...خوب...منم چیکار باهاس میکردم...منم باشون رقصیدم دیگه...ولی تااعماق عمقم از شدت سرکار رفتگی جزغاله شده بود...خیلی بهم خندیدن...بچه ها اعتقاد به متافیزیک یا همون جن و پری و روح و جادو توی وجود همه آدما هست...هرکی میگه اعتقاد نداره مذخرف میگه اون از بقیه بیشتر اعتقاد داره...ولی بچه هاجون...بعضیا ازین روش برای فریب دادن و سواستفاده کردن از آدما استفاده میکنن ..پس به هر رمالی اعتماد نکنین..نمیگم متافیزیک دروغه ..میگم نودونه و نه هزارم و نه صدم کسایی که همچین ادعایی دارن چرت و پرت میگن ..میخان از دیگران سواستفاده کنن...کلاهبردارن...و...ایستاده بود همچنان خیره در خورشید....پادشاهی که هیچ قلمرویی نداشت........................هانی هستم......................مرسی


ادامه مطلب

دو شنبه 16 آذر 1394برچسب:,

|
 


به سراغ من اگرمی آییدبا دف و چنگ بیایید..باکف و سوت بیایید..اصلا با طبل بیایید..بگذاریدترک بردارد..بگذاریدکه ویرانه شود..اصلا بگذاریدکه نابود شود چینیه نازک تنهاییه من...اینجابابقیه جاها فرق میکنه..برای همه شما جاهست..همه همه همه شما....و..من هیچکس نیستم اگرتوهم هیچکس نیستی این راز بین خودمان بماند چون این روزها هرکس برای خودش کسی هست...هانی هانتد شاهزاده تاریکی
hanihaunted12@yahoo.com

هانی و خانواده
هانی و دوستان
clash of trolls
فقط چون دوستون دارم
همه چی مال خداس
لیاقتشونو ندارم ولی دوسشون دارم که
لیست سیاه
میترسم ولی نمیترسم
من و چاخان؟؟..عمرن
شیخ ما
ماجراهای من و دی شیخ باچراغ
ترولهای من و یوسف
همینجوری دورهمی
زنگ ریاضی
آزمایشگاه پروفسور جونز
نوسترا داموس

 

هانی

 


تبادل لینک هوشمند

برای تبادل لینک ابتدا ما را با عنوان پسران زیبا(هانی هانتد ضدحالترین پسر فرهنگ شهر و آدرس hanihaunted.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.





ابزار وبلاگ
خرید لایسنس نود32
ردیاب ارزان ماشین
جلو پنجره جک جی 5

 

 

Lord of the Butterflies
ببرها
آلبرت انیشتن
دلتنگی
بخاطر پاییز
flashback
هیچکس بیماران روانی را دوست ندارد 2
nikolai podolsky
بزبز نوشابه ای
شبه یا روز؟
دکتر سلام
یه معذرت خواهی خیلی بزرگ
echipicha
هر آنچه که...
چوپان خوابالو
سیگار نکشید
خوب یا خب..مسئله اینست
گاومیش
سونامی 2
سامورایی ها

 

 

RSS 2.0

فال حافظ

قالب های نازترین

جوک و اس ام اس

جدید ترین سایت عکس

زیباترین سایت ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

بهترین سرویس وبلاگ دهی


Alternative content