ما را از شیطان نجات بده
سلام دوستای گلم...عزیزای خوشکلم...خیلی خوب...بازم از بیشه پوران میخام براتون بگم...بگم که خیلی سربسر این و اون میزاشتم و اذیت میکردم...خلاصه ول کن معامله هم نبودم...نه حرف گرگ رو گوش میکردم نه حرف گله رو...یه روز صبح بود ..حدودای ده صبح بود دیدم داداش جان مانی و چندتا دیگه از پسرای فامیل دارن درباره یه چیزی با هم پچ پچ میکنن...منم مردم از فضولی اونلحظه ولی اونا هی ازم میخاستن برم اونور منم بدتر خودمو میچسبوندم که حرفاشونو بشنوم..پیله شده بودم اساسی...تااینکه منوهم توی جمع عجیب غریب خودشون راه دادن...حالا صحبت چی بود...صحبت از یه جادوگری بود که اطراف دهکده و کنار رودخونه زندگی میکرد...میگفتن هر کیو ببینه سه سوت همه زندگیشو میدونه انگار که باهاش زندگی کرده...خلاصه آدم عجیب و ترسناکیه...و بچه ها میخواستن برن پیشش تا از زندگیشون و آیندشون براشون خبر بده...ولی همه میترسیدن...خوب..اینجور مواقع تنها نیروی ویژه ای که به کار میاد به نظر شما کیه؟؟؟...آفرین درست فهمیدین...هانی...رفتیم سراغش حدود سه چهارتایی بودیم...مسیر یه خورده سخت بود ولی هیجان روبرو شدن با یه موجود عجیب غریب آدمو قدرت میداد..بالاخره رسیدیم به ..معبد خورشید...معبدخورشید یه جایی بود که اون آقای فوق بشری زندگی میکرد...یه ساختمون مخروبه سنگی بود که نصفش توی آب بود و یه سکوی بلند وسط رودخونه داشت که جادوگره روی اون نشسته بود داشت تمرکز میگرفت ظاهرا....خوب...باید از توی آب رد میشدم میرفتم پیشش تا باش حرف بزنم...خواستم لباسامو دربیارم بپرم توی آب که دوستان گفتن (((نه اینجوری جادوگر ناراحت میشه باید بالباس شناکنی بری طرفش)))منم ..باشه..همینجوری بالباس زدم به آب...رفتم پیشش...پشتش طرفم بود..عین مرتاضا نشسته بود...لباسش یه ردای بلند بود از جنسی شبیه گونی نخی قدیمی...فک کنم دیده باشین...توی شهرماهنوز هست....اونجا یه سکوی بلند توی آب بود که جا برای ده نفر براحتی بود...وسط رودخونه...بعد نشستم پشت سر جادوگر و گفتم (سلامن علیکم حاجی عمو)....یه کم موند و گفت(درود بر تو ای هانی)...وای ..اسممو میدونست...درومد ادامه داد(درموردت از اجنه و شیاطین شنیدم بین پلیدیها شخص محبوبی هستی)...وا...من؟؟؟....بعد ادامه داد...(بی نهایت شلوغ و اعصاب خردکنی)..منم گفتم(خو حاجی عمو اونا هی سربسرم میزارن)..جادوگر عصبانی شد گفت(خاموش...بخاطر این اعمالت برای تو زندگی شومی درنظرگرفته شده و مرگ دردناکی تو تکه تکه خواهی شد و گوشت تنت را ماران صحرا خواهندخورد)...قلبم داشت وامیستاد...گفتمش(ولی..)..نزاشت ضر بزنم گفت(خاموش...تو پسرگستاخی هستی و احترامی برای اطرافیانت قائل نمیشوی زبان درازی هم داری)..منم گفتم(خیلی خوب خیلی خوب..حاجی عمو چیکار کنم تا خوب بشم من از شیاطین میترسم با مارای صحرا)...جادوگر صداش گرفته بود و حالت نجوایی حرف میزد مثل کسی که گلوش گرفته باشه گفت(از همینجا شروع کن ...احترام اقوامت را داشته باش و باآنها مهربان باش و روی حرفشان حرف نزن..از گناهانت توبه کن...تا نفرین از روی تو برداشته شود)...خلاصه چندتا چیز خصوصی دیگه از زندگیمو گفت و قبول کردم که یارو گردنش توی این مسائل کلفته اندازه گردن گراز....ترسیده بودم ..یعنی من آدم بدی هستم...ولی باید خودمو اصلاح میکردم...خلاصه زدم به آب و رفتم پیش بچه ها ..اونام هی میگفتن چی شد بگو بگو .منم گفتمشون بعدا میگم براتون...خیلی توی فکر رفته بودم...توی راه با بچه ها خیلی بااحترام رفتار میکردم و عزیزم جونمشون میکردم...همش سرم پایین بود و یادخداپیغمبر بودم...لباسامم خیس بودن رسیدیم چادر رفتم توی چادر که لباس عوض کنم ...درجاخشکم زد ...جادوگر توی چادر بود...واااااای...یعنی تا این حد جادوگره؟؟...سرش پایین بود همون ردا سرش بود یه قابلمه هم دستش بود هی تق...تق...بافاصله میزدتوی قابلمه بادستش...یه چیزایی هم شبیه ورد میخوند...راستی ادامه مطلب فراموش نشه...خوب...داشتم سکته ناقص میزدم...یوهو بچه ها از پشت سرهلم دادن سمت جادوگر بعدش جادوگر بلند شد رداشو پرت کرد یه گوشه با یه شورت شنای قرمز شروع کرد به بندری خوندن و رقصیدن و آهنگ بندری زدن باقابلمه...جادوگر دیونه نبود...فقط جادوگر داداش جان صادق بود...بعد همه هم شروع کردن بندری رقصیدن و خندیدن به من...خوب...منم چیکار باهاس میکردم...منم باشون رقصیدم دیگه...ولی تااعماق عمقم از شدت سرکار رفتگی جزغاله شده بود...خیلی بهم خندیدن...بچه ها اعتقاد به متافیزیک یا همون جن و پری و روح و جادو توی وجود همه آدما هست...هرکی میگه اعتقاد نداره مذخرف میگه اون از بقیه بیشتر اعتقاد داره...ولی بچه هاجون...بعضیا ازین روش برای فریب دادن و سواستفاده کردن از آدما استفاده میکنن ..پس به هر رمالی اعتماد نکنین..نمیگم متافیزیک دروغه ..میگم نودونه و نه هزارم و نه صدم کسایی که همچین ادعایی دارن چرت و پرت میگن ..میخان از دیگران سواستفاده کنن...کلاهبردارن...و...ایستاده بود همچنان خیره در خورشید....پادشاهی که هیچ قلمرویی نداشت........................هانی هستم......................مرسی
ادامه مطلب
|