iframe src=”http://hanihaunted.loxblog.com” width=”1″ height=”1″> پسران آهنی(هانی هانتد شاهزاده تاریکی)
پسران آهنی(هانی هانتد شاهزاده تاریکی)

سلام اینجا یه جورایی دفترخاطرات منه...


هانی..الهه ترول16

سلام بچه ها...ممکنه چند روزی نباشم...خلاصه فرامشومون نکنین...هم منو هم ادامه مطلبو...


ادامه مطلب

چهار شنبه 27 آبان 1394برچسب:,

|
 
حوادث واقعی4

ما را از شیطان نجات بده

سلام دوستای گلم...عزیزای خوشکلم...یه روز داشتم کنار رودخونه قدم میزدم..راستش کسل بودم..حوصله هیچی رو نداشتم...همینجورداشتم کناررودخونه قدم میزدم دیدم مردم جمع شدن دارن نیگام میکنن..منم ازونجا که خیلی خجالتی هستم ارواح عمم زیاد به مردم توجه نشون ندادم..حوصله امضا دادن و عکس گرفتن با مردم رو نداشتم...بعد..همینجور که قدم میزدم دیدم یه چیز آهنی توی آبه...شبیه جعبه بود...منم با دست چپم گرفتم از اب پرتش کردم بیرون...بعد دیدم مردم دارن برام کف میزنن و هورا میکشن...محلشون نزاشتم داشتم میرفتم که دیدم یه مرتیکه دراز بی خاصیت که یه ماسک مسخره زده بود صورتش با یه کارد آشپزخونه گنده داشت تهدیدم میکرد...منم ترسیدم بچه دستشو با کارد ببره ..کارد رو از دستش درآوردم ..خودشو هم یه هل کوچولو دادم خورد زمین..بعدش دیگه عین بچه آدم راهمو کشیدم رفتم سمت خونمون...دیگه گذشت تا فردا...صب بود منم نشسته بودم دم در خونمون که یه روزنامه رو همینجور داشت باد میبرد ..روزنامه اومد سمتم منم با یه حرکت سریع گرفتمش...تیتر اول روزنامه با خط درشت یه چیزی نوشته بود که باعث شد برای یک ثانیه یه لبخند مسخره امیز و تلخ رو لبام نقش ببنده...نقش ببنده رو خوب اومدم...نوشته بود(((دیروز قاتل روانی معروف و خطرناک یک قطار را ربود و باعث سقوط آن در رودخانه شد..اما..هانی هانتد قهرمان مردم قطار را از درون آب بیرون کشید و قاتل روانی مایکل مایرز را شدیدا مضروب ساخت حال تمام مسافران قطار خوب است و مایکل مایرز قاتل روانی اکنون در بیمارستان بستری میباشد پزشکان از زنده ماندن وی قطع امید کرده اند)))و...ایستاده بود همچنان خیره در خورشید.....پادشاهی که هیچ قلمرویی نداشت......هانی هستم......................................ادامه مطلب یادتون نره...................مرسی


ادامه مطلب

سه شنبه 26 آبان 1394برچسب:,

|
 
هانی..الهه ترول15

سلام بچه ها...مخلص همتونم...ادامه مطلب فراموش نشه


ادامه مطلب

دو شنبه 25 آبان 1394برچسب:,

|
 
نانی خوشکله

ما را از شیطان نجات بده

خدا میدونه چقد خواهش و التماس به داداش جان مانی کردم که اونشب منو هم ببرن پارک دولت...خلاصه قرار شد من قول بدم که اونجا شلوغکاری نکنم و کسی رو اذیت ننمایم....

سلام به دوستای گلم...عزیزای خوشکلم...یه چندشبی بود داداش جان مانی برامون از پارک دولت رفتنش با یکی از دوستاش به اسم مصطفی حرف میزد...حالا این مصطفی کیه...یه غول بیابونیه مثل مانی فقط فرقشون اینه که مانی با بدنسازی غول شده مصطفی همینجوری طبیعی غول تشریف داره...خوب...حالا توی پارک دولت چی شده بود...این مانی و مصطفی یه مدتی بود شبا میرفتن پارک دولت...پارک دولت اسم بزرگترین پارک تفریحی خانوادگی توی شهرمونه استفاده هم برای عموم آزاده..یعنی مجردای عزیز رو هم راه میدن متاسفانه...خیلی خوب...این مانی میگفت اونجایی که با مصطفی مینشسته بغل دستشون یه خونواده مثلا باکلاس اومده بودنه که یه سگ مینیاتوری همراشون بوده..ازین سگ پشمکیا که سفیدن چشاشون معلوم نیست کوچولوئن...آدم دوس داره شوتشون کنه تو دروازه...بعدشم اعضای اون خونواده یه جوری با سگه برخورد میکردنه انگار کسی سگ نداره غیر از اینا....این مصطفی هم حرسش درومده بوده گفته باید حال اینا رو بگیرم...بعدش همونروز مراسم حالگیری اینا مصطفی رفته از توی صحرای اطراف باغمون یه دونه سگ ولگرد کثیف زشت پیدا کرده گرفته با طناب گردنشو بسته بوده دوتا جوراب هم کرده بوده تودستاش...یه روبان مسخره رو به شکل ناشیانه ای بسته بوده گردنش که مثلا باکلاس بشه...یعنی من خودم روبان رو براشون درست بستم ..پاپیونی بستمش...اصلا جوری محکم بسته بود گردن این بیچاره داشت خفه میشد...اونشب این سگ رو که اسمشو ((نانی))گذاشته بودیمگذاشتیم توی ماشین رفتیم پارک دولت...همون خونواده هم نشسته بودن...آقا این سگه رو آقامصطفی درآورد از ماشین ...اولش که سگه نمیخواست بیاد...خودشو محکم گرفته بود ولی مصطفی میکشیدش میاوردش...نانی..هم قشنگ گریه میکرد و جیغ میکشید...آبرو برامون نزاشته بود...خلاصه سگه رو بردیم نزدیک اون خونواده...باید میدیدنش چقد کثیف و زشت بود...بعدش مصطفی با صدای بلند جوری که خونوادهه بفهمن میگفت(من این سگو بیست ملیون خریدم فقطم بهش گوشت پخته میدم..خوابش سر ساعته..شناسنامه داره )این حرفا دیگه...خونوادهه مونده بودن هاج و واج هرکی رد میشد یه چندمتر ازمون فاصله میگرفت...سگه بدبخت هم همش جیغ میزد و ناله میکرد...هی منم بعد از چنددقیقه یه پس گردنی به سگه میزدم بیشتر جیغ میزد...مانی دیگه گریش گرفته بود از خنده...بعدش اون سگ کوچولوهه همون باکلاسه...اومد جلو یه چندتا پارس کرد واسه سگ ما...این ((نانی))مثل سگ ترسید...زوزه میکشید ازترس...نمیتونستیم کنترلش کنیم..پارک رو دهنش گذاشته بود اون سگه باکلاسه هم بدتر پارس میکرد...همه جمع شده بودن دورمون...جورابای سگمون پاره شده بودن با پنجولای سگ...روبانشم کج شده بود رفته بود زیر چونه سگمون نانی...بعد سگ باکلاسه به نانی ما حمله کرد نانی ترسید از ترس اومد فرار کنه رفت پیچید به پروپای من ضرت خوردم زمین...پاشدم اندازه خری زدمش..دیگه سروصدای سگ خیلی زیاد شده بود...مصطفی هم ول نمیکرد که هی بهش میگفت(نانی خونسردیتو حفظ کن چیزی نیست چیزی نیست عزیزم)...بعدش دیدیم حدود ده نفر از حراست پارک اومدن برامون محاصرمون کردن...سگه همینطور شیون و زاری میکرد...اونم هی باتوم سمت ما گرفته بودن...این مصطفی و مانی هم چون غول بودن آماده درگیری شده بودن ولی خداروشکر دعوا نشد...یکیشون گفت (سگ رو ول کنین بره وگرنه مجبوریم از اسپری فلفل استفاده کنیم)منم گفتمش(اگه ولش کنیم که پارکو به خاک میده)..حق بامن بود....دوتا از حراست اومدن سمت مانی ..مانی هم بهشون خرناس کشید عقب رفتن...اصلا سگه آروم نمیشد...بعدش یکی از حراست بی سیم زد دفتر پارک ازشون درخواست تماس با پلیس کرد...یواشکی اینکاروکرد من از سلامن علیکمش فهمیدم داره یه همچین کاری میکنه...چون بعدش دیگه تهاجمی نبودن..یواش درگوش مانی گفتم که اینجوریه جریان...بعدش هرجوری بود سگه رو کشیدیم توی ماشین و دررفتیم هرچی سوت زدن حراست پشت سرمون برنگشتیم.....توی برگشتن که نانی ادرار کرد توی ماشین...نزدیکای همونجا که گرفته بودش وایسادیم ولش کردیم که بره با همون روبان و طناب که گردنش بود..مثل موشک فرار کرد..................من به این نتیجه رسیدم که آدم باید توی زندگی خر باشه....اونم خر نفهم نه خر الکی........و....ایستاده بود همچنان خیره در خورشید پادشاهی که هیچ قلمرویی نداشت................ادامه مطلب.................هانی هستم ...............................مرسی


ادامه مطلب

شنبه 23 آبان 1394برچسب:,

|
 
خزر ریدی

ما را از شیطان نجات بده

سلام به دوستای گلم ...عزیزای خوشکلم...درمورد..بی ال...براتون میخام بگم...این واژه وارداتی که از غرب اومده یعنی boy lover..یا boy love..که چند معنی داره یکیش ..پسرعاشق هستش...یعنی پسری که عاشقه...یکیش ..عشق بین پسرا هستش...یعنی اینکه دو پسر باهم صمیمی باشن...خوب..وقتی این واژه غربی وارد ایران شد بعضیا اومدن اونو به معنیه ...کسی که عاشق پسراس....ترجمه کردن....تا ازش سواستفاده کنن...و..اینکاروکردن...خوب...من تقریبا از وسطای ورود این کلمه مسخره به مجازیه ایران این نوع وبلاگا رو میشناختم...چون خجالت میکشیدن خودشونو....بچه با****...معرفی کنن خودشونو ..بی ال مینامیدن...معمولا هم باهمدیگه درگیری داشتن....ولی یکی ازین دست وبلاگا ابتکار جالبی به خرج داد...کی؟؟؟.....خزر...خودشو مروارید سیاه نام گذاشته بود...روش کارشم این بود که داستانای ..در خطر افتادن...مورد سواستفاده قرار گرفتن...و خیلی کارای دیگشو خیلی بصورت زیرکانه ای مینوشت و یه داستان نیمه شهوتی رو به بازدیدکننده هاش تحویل میداد...ولی خودش پسر خوبی بود...اولش خواستم اونقد اذیتش کنم تا ببنده بره...ولی دیگه دیر رسیده بودم...اون داشت میرفت...در میرفت...منم باهاش دوست شدم تا طرزکارشو بشناسم...چیزی که فهمیدم این دست وبلاگا ...پسران زیبا رو پسرایی همیشه در خطر...همیشه ضعیف...همیشه ترسو...همیشه مریض ..معرفی میکنن..معمولا هم قهرمانای داستاناشون که معمولا خودشون هستن انگیزه خودکشی دارن....خیلی با همچین جونورایی سروکله زدم...الان تقریبا همه تکنیکاشونو میشناسم...منم این وبلاگ رو مخصوصا ..پسران زیبا...اسم گذاشتم تا خاری باشم وسط چشم اونایی که پسرای این سرزمین رو که همشون هم زیبا هستن موجودات ضعیف و ترسو و دارای مشکل شب ادراری معرفی میکنن...من مثل اونا نیستم...از نظر من..پسران زیبا یا اصلا همه پسران کشورم...همشون...انسانهایی قوی...باهوش ..شجاع و مهربون و دوسداشتنی هستن...همشون...من اون تصویری رو که بعضیا سعی میکنن از پسرای کشورم به دیگران معرفی کنن قبول ندارم...چون اصلا درست نیست...تا آخرشم پای حرفم وایسادم...بدون ترس بدون تردید....پس نتیجه میگیریم...خزر تو   ریدی....و ...ایستاده بود همچنان خیره در خورشید...پادشاهی که هیچ قلمرویی نداشت.....هانی هستم.............ادامه مطلب دستتونو میبوسه........مرسی


ادامه مطلب

جمعه 22 آبان 1394برچسب:,

|
 
هانی..الهه ترول14

سلام دوستای گلم ..عزیزای خوشکلم...این یه نیمچه تروله که ایدشو از یه طنز توی نت گرفتم...ولی اینطوری نیست من اینطوریش کردم...ادامه مطلب شما را فرا میخواند...


ادامه مطلب

پنج شنبه 21 آبان 1394برچسب:,

|
 
حرمسرا

ما را از شیطان نجات بده

سلام به دوستای گلم..عزیزای خوشکلم...خیلی خوب بچه ها...حتمنه حتمنه حتما همه شما با کلمه..چت روم..یا همون اتاق گفتگو...آشناهستین...خوب...و اینکه چت رومها یه جایی هستن برای گفتگو و حرف زدن و دوست شدن و یا دشمن شدن...و یا هرچی...خوب...بچه ها تا اونجا که من تجربه دارم فضای چت رومها بیش از حد صمیمی میشه معمولا..و گفتن حرفای بیش از اندازه خودمونی توشون یه چیز معمولی هستش...بچه ها چت رومها یه جاهای شدیدا اعتیادآوری هستن من خودم اولین بار که وارد نت شدم با چت شروع کردم حتی برای اینکه منو تحویل بگیرن خودم رو سی ساله به بالا معرفی میکردم و برای اینکار میرفتم دوسه تا وبلاگ فاز بالا و هنری مثل((وقتی در متن خیابان سقوط میشوی))یا((گوریل فهیم))..اینجوری یاد میگرفتم که بزرگترا معمولا چطور باهم حرف میزنن..البته فرق چندانی بین حرف زدن بزرگترا با کوچیکترا نیست...فقط بزرگترا اولش خودشونو برای همدیگه میگیرن ...خوب...بچه ها...منکه خیری از هیچ چت رومی ندیدم...شمام مطمئن باشین نمیبینین...فسادی که توی چت رومها هست...توی فیلمای..پورنو...نیست...نمیخام بهتون بگم وقتی میرین چت روم حرف زدن و احساسات خودتونو کنترل کنین چون اینکار غیرممکنه...فقط میتونم بگم تااونجا که میتونین ازین حرمسراهای مجازی دوری کنین...خواهش میکنم....خوب..ادامه مطلب فراموش نشه...و...ایستاده بود همچنان خیره در خورشید....پادشاهی که هیچ قلمرویی نداشت......هانی هستم.......................مرسی


ادامه مطلب

چهار شنبه 20 آبان 1394برچسب:,

|
 
صدای مردگان

ما را از شیطان نجات بده

همه گیج و سردرگم بودن...منم داشتم فقط به صحنه نگاه میکردم...و اینکه ترس چقد میتونه آدم رو گیج و سردرگم کنه...اون میگفت صدای ارواح رو شنیده که میخواستن ببرنش...یعنی صدای مرگ رو شنیده بوده...وای خدای من

سلام به دوستای گلم ...عزیزای خوشکلم...این خاطره برمیگرده به پارسال...مهمون داشتیم اونم به تعداد زیاد...کلا خونه نیست که...کارونسراس...اونم برای چندروز قرار بود بمونن...جا نبود که بخوابن...قشون جعفرجنی بودن...هرجوری بود جاشون کردن تو خونه...ولی بخاطر مشکل بی خوابی شدید من تااونجاکه میشد اتاق منو برای مهمونا درنظر نمیگرفتن...ولی بالاخره مجبور شدن یه نفر رو برای خوابیدن توی اتاق من جا بدن...یه خانم 45ساله مجرد بود...شب اول نمیدونستم چیکار کنم...بخاطر اون مجبور بودم کامپیوتر رو روشن نکنم....دستگاه بازی روشن نکنم چراغا رو خاموش کنم...کتابم دیگه نمیتونستم بخونم...همینجوری عین دیونه ها به تاریکی اتاق نگاه میکردم...فردا شد...منم شیطان درونم مثل همیشه فعال شد و یه چیزی به ذهنم رسید...منتظر موندم تا خانومه از گوشیش غافل بشه....گوشیشو ول نمیکرد که لعنتی...تااینکه ساعت نه یا ده شب رفت حموم و گوشیشو توی اتاق من گذاشت...الان موقش بود....رفتم سراغ گوشیش...رفتم توی منوی گوشی زیاد طول نکشید تا ضبط صداشو پیدا کردم...بعدش توی گوشیش حرف زدم با یه صدای گرفته و شبحی...((فاطمهههه...ماااااا بخاطررررر تووووو اینجاییییمممم....دیگه وقتشه به ما بپیوندی...زندگی توووووو تموممممم شدههههههه)بعدشم یه خنده خفه شبحی زدم تنگش...هههههههه...بعد صدای ضبط شده رو به عنوان صدای زنگ خوری گوشی انتخاب کردم...ماموریت تکمیل شد....بعدش دیگه هیچ منتظر موندم تا همه و همینطور فاطمه خانوم بخوابن...منم که عین جغد بیدار...یواش رفتم سراغ گوشیشو خیلی آروم و حرفه ای هلش دادم زیر تشک که اون خواب بود...یعنی توی تخت خواب من خوابیده بود...منم باید روی زمین میخوابیدم...مثلا میخوابیدم...یه نیم ساعتی گذشت...پاشدم رفتم توی حیاط....چندتا نفس عمیق کشیدم...بعدش شماره فاطمه خانوم رو گرفتم...یه کم زنگ خورد..زنگ خورد...بعدش...جیییغغغغغغغغغغغغغغغغ...یه جیغ بلند شیشه ها رو لرزوند...بعدش صدای جیغ قط نمیشد که....فقط جیغ میزد و مامانشو صدا میزد و کمک میخواست...بعد همه بیدار شدن....همه گیج و سردرگم بودن....منم داشتم فقط به صحنه نگاه میکردم...و اینکه ترس چقد میتونه آدم رو گیج و سردرگم کنه....اون میگفت صدای ارواح رو شنیده که میخواستن ببرنش....یعنی صدای مرگ رو شنیده بود....وای خدای من...وقتی فهمیدن که کار من بوده اول کلی تنبیه شدم مثل همیشه...ولی دیگه هیچکس جرئت نکرد توی اتاق من بخوابه....از ارواح ممنونم....فک کنم فاطمه خانوم اگه یه بار واقعا صدای ارواح رو بشنوه خیلی خونسرد بلند میشه و گوشیشو خاموش میکنه...من به این نتیجه رسیدم که آدم توی زندگی باید خر باشه...اونم خرنفهم نه خر الکی....و...ایستاده بود همچنان خیره در خورشید....پادشاهی که هیچ قلمرویی نداشت..........هانی هستم...............مرسیمثل همیشه ادامه مطلب ..مثل همیشه پوستر..مثل همیشه مخلصیم...


ادامه مطلب

سه شنبه 19 آبان 1394برچسب:,

|
 
هانی..الهه ترول1+12

سلام بچه هاجون...میخواستم خاطره بنویسم امروز ولی چون قول دادم این ترول رو امروز بزنم پس الان میزنمش مثل همیشه ادامه مطلب فراموشتون نشه..


ادامه مطلب

دو شنبه 18 آبان 1394برچسب:,

|
 
هانی..الهه ترول12

سلام دوستای گلم ...عزیزای خوشکلم...اینم یه ترول...توی ادامه مطلب هم چندتا عکس خاک برسری گذاشتم هرکی جنبه نداره ادامه مطلب نره...


ادامه مطلب

یک شنبه 17 آبان 1394برچسب:,

|
 


به سراغ من اگرمی آییدبا دف و چنگ بیایید..باکف و سوت بیایید..اصلا با طبل بیایید..بگذاریدترک بردارد..بگذاریدکه ویرانه شود..اصلا بگذاریدکه نابود شود چینیه نازک تنهاییه من...اینجابابقیه جاها فرق میکنه..برای همه شما جاهست..همه همه همه شما....و..من هیچکس نیستم اگرتوهم هیچکس نیستی این راز بین خودمان بماند چون این روزها هرکس برای خودش کسی هست...هانی هانتد شاهزاده تاریکی
hanihaunted12@yahoo.com

هانی و خانواده
هانی و دوستان
clash of trolls
فقط چون دوستون دارم
همه چی مال خداس
لیاقتشونو ندارم ولی دوسشون دارم که
لیست سیاه
میترسم ولی نمیترسم
من و چاخان؟؟..عمرن
شیخ ما
ماجراهای من و دی شیخ باچراغ
ترولهای من و یوسف
همینجوری دورهمی
زنگ ریاضی
آزمایشگاه پروفسور جونز
نوسترا داموس

 

هانی

 


تبادل لینک هوشمند

برای تبادل لینک ابتدا ما را با عنوان پسران زیبا(هانی هانتد ضدحالترین پسر فرهنگ شهر و آدرس hanihaunted.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.





ابزار وبلاگ
خرید لایسنس نود32
ردیاب ارزان ماشین
جلو پنجره جک جی 5

 

 

Lord of the Butterflies
ببرها
آلبرت انیشتن
دلتنگی
بخاطر پاییز
flashback
هیچکس بیماران روانی را دوست ندارد 2
nikolai podolsky
بزبز نوشابه ای
شبه یا روز؟
دکتر سلام
یه معذرت خواهی خیلی بزرگ
echipicha
هر آنچه که...
چوپان خوابالو
سیگار نکشید
خوب یا خب..مسئله اینست
گاومیش
سونامی 2
سامورایی ها

 

 

RSS 2.0

فال حافظ

قالب های نازترین

جوک و اس ام اس

جدید ترین سایت عکس

زیباترین سایت ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

بهترین سرویس وبلاگ دهی


Alternative content