ما را از شیطان نجات بده
خدا میدونه چقد خواهش و التماس به داداش جان مانی کردم که اونشب منو هم ببرن پارک دولت...خلاصه قرار شد من قول بدم که اونجا شلوغکاری نکنم و کسی رو اذیت ننمایم....
سلام به دوستای گلم...عزیزای خوشکلم...یه چندشبی بود داداش جان مانی برامون از پارک دولت رفتنش با یکی از دوستاش به اسم مصطفی حرف میزد...حالا این مصطفی کیه...یه غول بیابونیه مثل مانی فقط فرقشون اینه که مانی با بدنسازی غول شده مصطفی همینجوری طبیعی غول تشریف داره...خوب...حالا توی پارک دولت چی شده بود...این مانی و مصطفی یه مدتی بود شبا میرفتن پارک دولت...پارک دولت اسم بزرگترین پارک تفریحی خانوادگی توی شهرمونه استفاده هم برای عموم آزاده..یعنی مجردای عزیز رو هم راه میدن متاسفانه...خیلی خوب...این مانی میگفت اونجایی که با مصطفی مینشسته بغل دستشون یه خونواده مثلا باکلاس اومده بودنه که یه سگ مینیاتوری همراشون بوده..ازین سگ پشمکیا که سفیدن چشاشون معلوم نیست کوچولوئن...آدم دوس داره شوتشون کنه تو دروازه...بعدشم اعضای اون خونواده یه جوری با سگه برخورد میکردنه انگار کسی سگ نداره غیر از اینا....این مصطفی هم حرسش درومده بوده گفته باید حال اینا رو بگیرم...بعدش همونروز مراسم حالگیری اینا مصطفی رفته از توی صحرای اطراف باغمون یه دونه سگ ولگرد کثیف زشت پیدا کرده گرفته با طناب گردنشو بسته بوده دوتا جوراب هم کرده بوده تودستاش...یه روبان مسخره رو به شکل ناشیانه ای بسته بوده گردنش که مثلا باکلاس بشه...یعنی من خودم روبان رو براشون درست بستم ..پاپیونی بستمش...اصلا جوری محکم بسته بود گردن این بیچاره داشت خفه میشد...اونشب این سگ رو که اسمشو ((نانی))گذاشته بودیمگذاشتیم توی ماشین رفتیم پارک دولت...همون خونواده هم نشسته بودن...آقا این سگه رو آقامصطفی درآورد از ماشین ...اولش که سگه نمیخواست بیاد...خودشو محکم گرفته بود ولی مصطفی میکشیدش میاوردش...نانی..هم قشنگ گریه میکرد و جیغ میکشید...آبرو برامون نزاشته بود...خلاصه سگه رو بردیم نزدیک اون خونواده...باید میدیدنش چقد کثیف و زشت بود...بعدش مصطفی با صدای بلند جوری که خونوادهه بفهمن میگفت(من این سگو بیست ملیون خریدم فقطم بهش گوشت پخته میدم..خوابش سر ساعته..شناسنامه داره )این حرفا دیگه...خونوادهه مونده بودن هاج و واج هرکی رد میشد یه چندمتر ازمون فاصله میگرفت...سگه بدبخت هم همش جیغ میزد و ناله میکرد...هی منم بعد از چنددقیقه یه پس گردنی به سگه میزدم بیشتر جیغ میزد...مانی دیگه گریش گرفته بود از خنده...بعدش اون سگ کوچولوهه همون باکلاسه...اومد جلو یه چندتا پارس کرد واسه سگ ما...این ((نانی))مثل سگ ترسید...زوزه میکشید ازترس...نمیتونستیم کنترلش کنیم..پارک رو دهنش گذاشته بود اون سگه باکلاسه هم بدتر پارس میکرد...همه جمع شده بودن دورمون...جورابای سگمون پاره شده بودن با پنجولای سگ...روبانشم کج شده بود رفته بود زیر چونه سگمون نانی...بعد سگ باکلاسه به نانی ما حمله کرد نانی ترسید از ترس اومد فرار کنه رفت پیچید به پروپای من ضرت خوردم زمین...پاشدم اندازه خری زدمش..دیگه سروصدای سگ خیلی زیاد شده بود...مصطفی هم ول نمیکرد که هی بهش میگفت(نانی خونسردیتو حفظ کن چیزی نیست چیزی نیست عزیزم)...بعدش دیدیم حدود ده نفر از حراست پارک اومدن برامون محاصرمون کردن...سگه همینطور شیون و زاری میکرد...اونم هی باتوم سمت ما گرفته بودن...این مصطفی و مانی هم چون غول بودن آماده درگیری شده بودن ولی خداروشکر دعوا نشد...یکیشون گفت (سگ رو ول کنین بره وگرنه مجبوریم از اسپری فلفل استفاده کنیم)منم گفتمش(اگه ولش کنیم که پارکو به خاک میده)..حق بامن بود....دوتا از حراست اومدن سمت مانی ..مانی هم بهشون خرناس کشید عقب رفتن...اصلا سگه آروم نمیشد...بعدش یکی از حراست بی سیم زد دفتر پارک ازشون درخواست تماس با پلیس کرد...یواشکی اینکاروکرد من از سلامن علیکمش فهمیدم داره یه همچین کاری میکنه...چون بعدش دیگه تهاجمی نبودن..یواش درگوش مانی گفتم که اینجوریه جریان...بعدش هرجوری بود سگه رو کشیدیم توی ماشین و دررفتیم هرچی سوت زدن حراست پشت سرمون برنگشتیم.....توی برگشتن که نانی ادرار کرد توی ماشین...نزدیکای همونجا که گرفته بودش وایسادیم ولش کردیم که بره با همون روبان و طناب که گردنش بود..مثل موشک فرار کرد..................من به این نتیجه رسیدم که آدم باید توی زندگی خر باشه....اونم خر نفهم نه خر الکی........و....ایستاده بود همچنان خیره در خورشید پادشاهی که هیچ قلمرویی نداشت................ادامه مطلب.................هانی هستم ...............................مرسی
ادامه مطلب
|