ما را از شیطان نجات بده
...آقاهه همش عصبانی نیگام میکرد...
خیلی خوب...سلام دوستای گلم...عزیزای خودم...خوب...خوبین؟...خوشین؟...خوب...این خاطره که میخام براتون بگم درواقع قرار بود اولین خاطره ای باشه که توی این وبلاگ براتون تعریف میکنم...یعنی همون از اوله اول وبلاگ هی میگم چی میخواستم براتون تعریف کنم یادم رفته...خوب...مال چندسال پیشه...من یه دوچرخه داشتم...یه دوچرخه که دو تا چرخ داشت..خخخخ...خوب...یعنی اونروز کلا سوار دوچرخه نشده بودم...اصن از خونه بیرون نرفته بودم...ظهر بود...فک کنم داشتیم نهارمیخوردیم جاتون خالی...خوب..صدای زنگ اومد...بعدش من رفتم آیفون...یه آقایی بود عصبانی...گفتم...بفرمایین...گف..(بزرگترتو بگو بیاد کارش دارم)...گفتم(شما؟)...گف(میگم بزرگترتو بگو بیاد)...منم که باشه...عموجان رفت ببینه کیه...منو مانی هم رفتیم دنبالش...چون آقاهه عصبانی بود...خلاصه...موضوع این بود که یه نفر به ماشینش خط گنده انداخته بود...بعدش اون به عموجان میگفت که کار پسرت بوده با دوچرخه خسارت زده به ماشینم...یعنی اینجانب...یعنی هانی...بعدش عموجان بهش گفت(مطمئنی کار پسر من بوده؟)...آقاهه گف(آره همین بود خودم دیدم)...ولی من نبودم...گفتمشون هم که من نبودم...عموجان گفت(پسرم چیکار ماشینت کرده؟)...آقاهه گف(بادوچرخه زده یه خط انداخته به ماشینم)...عموجان خندید گفت(نه اخوی پسر ما نبوده)..آقاهه گف(چطور؟)..عموجان گف(اگه پسرما بود ازاینور ماشینت میزد ازاونور ماشینت درمیومد..اگه خط انداخته به ماشینت پس مطمئنم کارپسرمانبوده)...آقاهه اصرار داشت که من بودم...عموجان گفتش(اشکال نداره برو تعمیرش کن تاعصر فاکتور بیار بهت خسارتشو میدم)..آقاهه همش عصبانی نیگام میکرد...خوب..رفت...منم خیلی بهم برخورده بود..آخه وختی گناهکار نباشی بهت گناه بندازن خیلی زور داره ناموسن...ولی عموجان هیچی بهم نگفت چون میدونست من نبودم....گذشت ...گذشت عصر شد...یعنی غروب شده بود دیگه....صدای زنگ بلند شد...بازم همون آقاهه بود...رفتیم دم در...ایندفه عصبانی نیگام نمیکرد..یه ذره ترس توی نگاهش بود...خوب...به عموجان گفت..(حاجی ببخشید مثل اینکه پسرتون بازیگوشی کرده حواسش نبوده زده به ماشینم)...عموجان گفت(بازم؟؟...خوب حالا چیکار ماشینت کرده؟)...آقاهه گفت(دو تا لامپ جلوش کاملا شکسته...سپرعقبش با تیشه فک کنم ضربه خورده...شیشه جلوشم کاملا خرد شده)...البته بچه ها آینه بغلاشو جاانداخته بود...با تیشه هم سپرش ضربه نخورده بود با سنگ ضربه خورده بود....عمو جان یه نگاه عصبانی بهم کرد و بعد به آقاهه گفت(هرچی فکرمیکنی بهت خسارت زده الان بگو بهت بدم ...حالا دیگه کار پسر ما بوده)....بعدش خسارت بهش داد خیلیم بیشتر بهش داد....ولی ازم نپرسید کار تو بوده یا نه...احتیاجی به این کار نبود چون کار خودم بود...ادامه زدم...و...ایستاده بود همچنان خیره در خورشید....پادشاهی که هیچ قلمرویی نداشت......هانی هستم.....مرسی
ادامه مطلب
|