.jpg)
نظرات شما عزیزان:
yousef 
ساعت0:05---2 بهمن 1394
سلامی دوباره...
راسی دوستای خوبم...روز دوشنبه همین هفته برادر رفیقم ..بعد از کارش ،میره فوتبال بازی کنه ، راه نفس اش بند میاد و قلبش میگیره ..خلاصه میره تو کما ..تا اینکه دیروز از دنیا میره...من عزادارم و حتی تا به الان به داداشم هانی هم نگفتم...نمیخام ناراحت بشین....فقط خواستم بدونید که این روزا هوا چون آلوده اس..ازتون خواهش میکنم توی محیط باز ورزش نکنین..
بازم شرمنده که ناراحتتون کردم..
قربون همتون برم مواظب خودتون باشین
.gif) .gif) پاسخ:و درودی دوباره با شاه یوسیوس جوان امپراطور رم....وای...خدارحمتش کنه...تسلیت....یوسف یوسف...پسریکی از معروفترین دکترهای شهرمون که دوست عموجانم هستش ...چندروز پیش دزد مسلح عوضی میره خونشون طلاهای مادرشو میبره اینم درگیر میشه و دزد کثافت با گلوله میزنه پسره رو میکشه...الان دنبال قاتلش هستن....موضوعش شده ماجرای جدید شهرمون....خیلی سخته...جولوی مادرش کشتنش...
آرتمیس 
ساعت0:04---2 بهمن 1394
منم همینطور بودم..هرچی جلو دستم میومد میخوندم مخصوصا دوران دبستان و اولای راهنمایی..آخه من تک بچم..مامان بابامم سر کار رفتناشون بیست و چهار ساعتیه.اون موقع ها پرستار داشتم و بعد از ظهرا میومد..منم تو دوران تنهایی هرچی کتاب مامان بابام داشتن میخوندم..از پزشکی بگیر تا سینوهه و سرگذشت ماری آنتوانت و جان شیفته و. .. آخه بابام خیییییلی کتاب خونه..مامانمم دست به کتابش بد نیست..کلا هیچ کدوم از کتابا مناسب سنم نبود..خخخخخ..آخرش مامانم فهمید چی کار میکنم و کتابخونه رو قفل کرد.. تو راهنمایی هم انقدر غر زد تا آخرش خودم وبلاگو حذفش کردم..میگفت محیط اینجور جاها مناسب نیست..خیلی نمیخواست توضیحات اضافه بده ولی فکر کنم منظورش این بود ممکنه برم چت کنم..الانم وای فای خونه رو هک کردم وگرنه مثل این دو ماه گدشته اینترنتم نداشتم پاسخ:آرتمیس جان..زمونه یه جوری شده که دیگه کتاب خوندن کمتر شده...مثلا آدم همش توی نت هستش...ولی نت مثل یه کتاب دیونه هستش...مثل یه باتلاقه....ولی بازم کتاب یه حس و حال دیگه داره...منم کتابای روان شناسی نوک میزنم ...واااییییی..سینوهه خوندی؟؟؟...ای ولللللل...ایشون انسان بزرگی بودن....من هرکدوم از دستوراتشو اگه ساده باشه انجام میدم کاملا جواب میده...مثلا اب شلغم بااینکه خیلی بدمزس ولی کاملا ضد سرماخوردگیه....کلا کتاب باید مناسب نباشه که حال بده ..ههههه...البته مادرتون درست میگن...ولی ...کدوم محیط دنیا مناسبه؟؟؟؟...اینو بهم بگو....بابا هکر....بابا حرفه ای....من که ازین چیزا بلد نیستم....بازم بخاطر کامنت جالبت ممنون مرسی تشکرررررررررر
آرتمیسا 
ساعت23:23---1 بهمن 1394
اون بالا سمت چپیم خییییلی شبیه دختر آنجلینا جولیه..جان من سرچ کن shiloh pitt برو ببین.. کلا این سری عکسات با قلب من بازی کرد.. پاسخ:ولی فک کنم اون پسر باشه بالایی سمت چپ...باشه حتما سرچ میکنم....من کشته مرده انجلا جولیم...
آرتمیس 
ساعت23:19---1 بهمن 1394
راستی...اولین لحظه ای که اون پسره که قرمز پوشیدرو دیدم قلبم وایساد..آخه فکر کردم بچگی های تروی سیوانه..troye sivan...آخه من عاشقشمممم..خواننده ی مورد علاقمه پاسخ:تروی سیوان....سعی میکنم یه چیزایی ازش توی نت پیدا کنم....من ترانه زیاده زیاد گوش میدم در حد جنون....متال خیلی خیلی خیلی دوس دارم ....همه متال خونارو دوس دارم ولی مورد علاقم ..فرشید اعرابی ...هستش....چون بخاطر آلبوماش میجنگه تا مجوز بگیره....میتونه خیلی خیلی آلبوم بده بیرون ولی عقیده داره باید مجاز بده بیرون تا طرز فکر اشتباه مردم درمورد متال رو تغییر بده...اونم مثل من از صدای نیمه زنانه خواننده های جدید که توی ایران دارن مثل قارچ رشد میکنن خسته شده...زن باید مثل زن بخونه مرد مثل مرد...نه مرد بیاد صداشو زنونه کنه...ناز کنه...
آرتمیس 
ساعت23:10---1 بهمن 1394
پدیا برادرته؟ اسم پسر خاله ی من پادراست..انقد نازه..
من تو وبلاگم احساساتمو مینوشتم..بعضی اوقاتم داستان غمگین..اگه حالم خوب بود داستان فانتزی..چون من تو دبستان کتاب فانتزی زیاد میخوندم..کل سری هری پاتر و آثار تالکین مثل هابیت و ارباب حلقه ها و..نارنیا رو تو دبستان خوندم..بعد کاراکترای این کتابارو مخلوط میکردم براشون داستان مینوشتم..وقتی مامانم فهمید وبلاگ دارم خاطرات و کلا مسایل مربوط به خودمو حذف کردم..بعدش که کلا وبلاگو حذف کردم پاسخ:نه آرتمیس....اون دختره...وای پادرا ...خیلی قشنگه...خداحفظش کنه..دشمنشو از وسط نصفش کنه.........خوب...آفرین منم اول که میخواستم وبلاگ بنویسم گفتم احساساتمو فقط بنویسم ولی تا برای اولین بار انگشتم به اولین حرف صفحه کلید خورد نظرم عوض شد و موضوعشو عوض کردم....منم زیاد زیاد کتاب میخونم....هرچی جولوم بیاد میخونم...البته بجز کتابای درسیمو...برام هم مهم نیست که معنیشونو میفهمم یا نه...اخه آدم چیزایی رو که نمیفهمه درواقع فهمیده....هری پاتر من فیلماشو یکی دوتاشو دیدم....از قیافه هری خوشم نمیاد...ارباب حلقه ها خیلی دوس دارم....گاندولف سفید.....از توی نارنیا هم اون جن که نصفش بز و نصفش ادمه رو خیلی دوس دارم...مطمئنم وبلاگ جالبی بوده....حیف که حذفش کردی....واقعا حیف....
آرتی 
ساعت20:16---1 بهمن 1394
سلامممممم
اولای داستانتو که خوندم با خودم گفتم وای نه...وبلاگ اینم از این وبلاگ خز و خیلا شد که داستان کوتاه رو از یه جا کپی میزنن..اما وسطاش دیدم نه.. هنرنمایی خودته..
حالا نوبت منه..
روزی عارفی دانا -که خدای بر او رحمت فراوان دهد-فرمودند:هر داستان سه بخش دارد..اول...وسط...
.
.
.
.
.
.
.
و پیچ و خم داستان..که این پیچ و خم به خواننده میفهماند که آنقدر ها هم که فکر میکرده با هوش نیست و فکر هایش درست از آب در نمی آید...و بیشتر اوقات نویسنده فکر هایی در سر دارد که او را غافلگیر میکند...
آورین آورین پاسخ:سلام سلام سلام...البته آرتمیس جان اگه لازم باشه از جاهای دیگه هم چیزی استفاده میکنم...البته اگه لازم باشه....آ آآآآ...نه...هنرنمایی من نبود...چندروز پیش پدیاکوچولو داشت مثلا برای عموجان داستان تعریف میکرد....همشم از روی خودش شر و ور میگفت....داستانش هم درباره یه آدم بزرگ بود ولی از روی خودش همه چی میگفت...منم از روی حرفای پدیا تونستم این رو توی ذهنم درست کنم....نوشتن به همین سادگیه....خیلی راحت خود اطرافیانمون یا محیط اطرافمون بهترین ایده نوشتن رو بهمون میده...یه بار یه کارگردان تلویزیونی معروف که دوست عموجانمه داشت به عموجانم میگفت که..(من خیلی کم از خودم مینویسم...یه قلم کاغذ همیشه همراهمه...همینجور که بین مردم هستم و دارم کارای روانه خودمو انجام میدم خود مردم با هم حرفایی میزنن یا اتفاقایی براشون میفته که من با نوشتن اونا میام طنز یا مطلب یا سناریوی طنز مینویسم)....آرتمیس جان...موضوع به همین سادگیه...خیلی خیلی سادس...بخاطر نظر جالبی که برام نوشتی ممنون....راستی ..نگفتی وبلاگت که مینوشتی درمورد چی بود وا....
|