سلام..خوشحالم که اومدین ادامه مطلب...خوب...روزی روزگاری در زمان و مکانی دیگر امپراطوری بسیار قدرتمند زندگی میکرد...او نه تنها از نظر سرزمین و افراد و ارتش قدرتمند بود بلکه در زور بازو و مهارتهای جنگی از همه بالاتر بود...ولی همیشه نام شخصی به گوشش میخورد که مردم او را قدرتمندترین شخص آن سرزمین میدانستند...امپراطور کنجکاو بود که بالاخره این مرد کیست..یعنی کلا مرده بود از فضولی...خوب..بالاخره آن مرد را به قصر خود دعوت کرد و آن مرد قدرتمند پیش او امد...آن شخص پیرمردی قد خمیده و لاغر اندام بود...امپراطور تعجب کرد و به او گفت..( تو به نظر من پیرمردی ضعیف هستی اما مردم همه تو را قدرتمندترین مرد این سرزمین میدانند..برای من از قدرت و مهارت خودت تعریف کن...)پیرمرد گفت(من براحتی دربرابر نسیم بهاری مقاومت میکنم ...تمام ملخها از من میگریزند..و براحتی ساقه گندم را میشکنم و از همه مهمتر میتوانم روی پاهایم بایستم)....امپراطور خشمگین شد و فریاد زد(ای پیرمرد من براحتی صد مرد شمشیرزن را از پای درمی آورم...شاخ دو گاو وحشی را میگیرم و در هوا میچرخانم...هر گاه به کسی شمشیر میزنم هم شمشیر هم زره هم بدنش را به دو نیم میکنم..با وجود این خود را انسان بسیار ضعیفی میدانم و از ضعفم خجالت میکشم..چگونه است که تو بااین اعمال حقیر خود را قویترین مرد مینامی؟؟)..پیرمرد گفت(من استادی داشتم که با یک انگشت صخره ها را از کوه ها جدا میکرد و به اشاره ای ان را به آنسوی کوه می انداخت...با چشمانش آب را به تلاطم وامیداشت و با دستانش باد را متوقف میکرد...تمام حیوانات وحشی از صدای خنده اش میگریختند و به اشاره پلک زدن درختان را از ریشه بیرون می آورد...اما او هیچگاه از قدرتش استفاده نکرد..و هیچکس از قدرتمند بودن او آگاه نشد...و همه او را دوست داشتند..او هیچ چیز به هیچکس نگفت..اکنون من بخاطر تعریف این مقدار از قدرتم بسیار شاگرد بدی برای استادم و شایسته تنبیه و سرزنش هستم)...خوب...بچه ها ..تموم...بچه ها..سخت ترین کار توی دنیا تواضع و فروتنی هستش...هرچی که متواضع تر باشین به همون اندازه قوی و دوست داشتنی خواهید شد....هانی هستم....................مرسی
نظرات شما عزیزان:
ملکه برفی 
ساعت13:11---30 خرداد 1395
سلام داداش کوچولوی خودم من لینکت کردم.gif) پاسخ:افتخار دادین
ملينا 
ساعت4:14---30 خرداد 1395
سلام هاني اگه دوس داري تأييدش كن
اون خاطره اي كه نوشتم پاسخ:باشه
ملینا 
ساعت15:01---29 خرداد 1395
سلام هانی خب داستانش زیاد بهش ربطی نداره
خب راستش ما رفته بودیم خونه عموم که بهتون گفته بودم ماشالله خیلی بچه زیاد دارن البته عموم و عمم تو خونه باهام زندگی میکنن خونواده عمومم طبقه بالا و عمم با خونوداش طبقه پایین زندگی میکنن بعدش مامانم با خواهر برادرم پایین بودن داشتن با عمم حرف میزدن همه بچه ها طبقه بالا بودن داشتین یه کارتون میدیدم که یه جورایی به همین داستانت ربط داشت بعدش ما دیگه کم کم داشتی میرفتیم بچه های عموم اصلا دوس نداشتن ما از اونجا بریم همیشه دوس داشتین تو خونشون بمونیم
هه بعدش پسر عمومم رفت ساعت رو جلو کشید که مثلا دیر وقت شده اشین هم گیر نمیاد که بریم ساعت 11 بود پسر عموم کردش 3 دختر عمم هم واسه طبقه پایین رو ساعتشو جلو کشید ولی متاسفانه عمومم فهمید مجبور شدیم بریم پاسخ:سلام ملیناجان...خاطره عالی بود...البته این روش جولو عقب کردن ساعتا دیگه قدیمی شده...خیلی زود شناسایی میشه...ولی بعضی وختام جواب میده...هانیه ما توی خونه بااین زمان مشکل داریم...ساعت اتاق من یکیشون خرابه واسه کبوتر کوکویی که از توش میادبیرون دوسش دارم...ساعت بغل تختم اصلا خودمختار عمل میکنه عادت کردم بهش توجهی نکنم...ساعت توی هال که روی ساعت قدیم تنظیمه...ساعت اتاق مانی که کلا باتری نداره....ساعت کامپیوترم عقبه...ساعتای گوشیمو حوصله ندارم تنظیم کنم...خلاصه فقط ساعت اتاق پذیرایی تنظیمه اونم عقربه هاش انگار می دوئه....خوب...خاطره خوبی بود..ممنونکه نوشتیش
ملينا 
ساعت19:37---28 خرداد 1395
سلام هاني خوبي؟؟؟
خوش حالم كه نظرات رو دوباره گذاشتي
به نظر من با اين كارل نميشه جلويه خودتو بگيري
من يبار امتحان كردم ولي به هر حال لازم نيس
غصه كامنتا رو بخري تو اين دنيا رفيق بامعرفت
كم پيدا ميشه خدايي
واسه منم قبلا خيلي نظرات كم بود خيلي اعصباني
ميشدم ولي با خودم گفتم مي خوام همينطور مطلب
بزارم ببنيم خودم واسه كي مهمم ولي خداييش
ابجيم كمكم كرد تا بازديد وبم بره بالا
راستي ادامه مطلب داستاني كه نوشتي
خيلي قشنگ بود خوشم اومد منو ياد يه خاطره اي انداخت
پاسخ:سلام ملیناجان...ولی من میتونستم نظراتمو باز نکنم...خیلی دوستام بهم اصرار کردن که بازشون کنم...حتی یکی دو نفر که نمیشناختمشون حتی بهم نوشتن که کامنتا و جواب کامنتای وبلاگت از موضوعات وبلاگت جالبتره...حالم گرفته میشد ولی خوب هرکس یه نظری داره...منم باز کردم دیگه...خوب..آره قبول دارم رفیق بامعرفت کم پیدا میشه و پیدا کردنش سخته...منم همش منتظرم آدمهای بامعرفتی مثل شما دوستای خوبم برام کامنت بدن...خوب..ادامه مطلب...آره داستان خیلی جالبیه..خودم دوبار خوندمش تا منظورشو دقیق فهمیدم...خوب...چه خاطره ای؟؟؟....اگه دوس داشتی برام تعریف کن...و...خیلی ممنون برام کامنت نوشتی
ملیکا 
ساعت17:14---28 خرداد 1395
سلام هانی
سلام عاقا یوسف
سلام عاقا اریا
سلام سارا خانوم
سلام بهاره جونم
هانی خیلی خوشحالم باک کامنت و باز کردی ولی این روزا نشون میدی یکم حالت بده
امم شاید دوست با فامیل فرق کنه
توی وب قبلیم ینی پاتوق خنده رو مشغول همون بودم همون روزا اوایل روزی بود ک باهات تبادل لینک کرده بودم
کامنت نمیدادیم ب هم ولی تبادل لینک کرده بودیم
توی کلاس زبان ستاره همونی ک بهت گفته بودم با هم میرفتیم مدرسه ادرس وبمو خواست منم دادم بهش
میخوند کامنت میداد روز ب روزم و دیوونه تر و صمیمی تر میشد
اما هیچوخت با دوستای توی مدرسه م نمیدادم دلیلشم خودم نمیدونم
شاید ب خاطر همین موضوع بود
اما امکان نداره ک باهات سرد تر بشن
هرچی نباشه رفیقاتن دوستت دارن
داستانی ک گذاشتی م خیلی قشنگ بود
غروره دییگه کاریش نمیشه کرد اکثر بدبختیا واس همین غرور لعنتیه
داستان قشنگی بود پاسخ:سلام آجی پرنسس ملیکا خانوم...راستش یه مدتیه آره کمی مشکلات دارم...ولی به آنصورت چیز مهمی نیست...به نظر من دوست از فامیل و برادر و خواهر بهتره...چون خانواده و فامیل یه چیز اجباریه ولی دوست رو خودت انتخاب میکنی و اونهم تو رو انتخاب میکنه....آره برام از ستاره خانم گفته بودی..یادمه...امیدوارم حالش خوب باشه همیشه...ولی طبق تجربه تازه من فقط همون ستاره کافیه دیگه به بقیه آدرس وبلاگ نده....من اگه بخام به همکلاسیامو بقیه دوستام آدرس وبلاگ بدم بلانسبت شما وبلاگم میشه طویله...هرچی وحشیه میریزن توی وبلاگ...همشونم زبون نفهم...خوب...نه نمیگم سرد میشن...رفتارمون با هم یه جوری شده...یعنی چطور بگم...یعنی اگه مثلا من به آرین بگم..دوستت دارم...دیگه گفتم تموم شد رفت...ولی اگه توی وبلاگ بنویسم آرین دوستت دارم...دیگه یه چیز ثابت میشه که همیشه جولوی چشممونه...اولاش خوبه ولی بتدریج تبدیل به یه چیز آزاردهنده میشه....مثلا وختی کلی به آرین فوش میدم وختی میاد مطالب قبلی میخونه و میبینه که نوشتم ..دوستت دارم...مغزش قاتی میکنه...بخدا پرنسس سخته توضیح بدم...خوب...ادامه مطلب...اصلا آدم هرچی میکشه ازین غروره...البته منم تا حدودی به غرور گرفتارم...ولی غرور پشه نیست که بزنی بکشیش بمیره...سالهای سال طول میکشه تا از بین ببریش...خیلیا در اوج تواضع بدون اینکه خودشون بدونن مغرورن...عموجانم اینو بهم گفته...یه مقاله هم درهمین موضوع نوشته...خوب..ممنون که همیشه دعوتمو به وبلاگ خودت قبول میکنی
|