ما را از شیطان نجات بده
سلام به دوستای گلم..عزیزای خوشکلم...بازم طبق معمول تنبیه بدنی و محرومیتی شده بودم..ولی وقتی فکرشو میکردم خندم میگرفت
صب بود نشسته بودم وسط حیاط ...یعنی وسطه وسطه حیاط...یه دایره گرد رنگ آمیزی کردم وسط حیاط یعنی میگم وسط حیاط یعنی اندازه گیری کردم که دایره سیاه رو کشیدم...بعضی وقتا میشینم روی اون دایره..همینجوری الکی...بعد یه جفت پا دیدم از زیر در خونه فهمیدم باز یکی ازین وحشیا اومده که بریم بیرون..قبل از اینکه آیفون بزنه پریدم رفتم درو باز کردم...آریا...بود..(سلام آریا خوبی؟چه خبر؟چه خطر؟)..گفت(میزاشتی زنگ بزنم بی کلاس)خلاصه یه کم حرف زدیم..آریاگفت(هانی بیا باهم بریم تا یه جایی)..گفتمش(چه جایی؟)..گفت(بریم وسائل بهداشتی ساختمان ..میخام یه شیر بخرم واسه سرویس بهداشتی)..گفتمش(مستراب؟؟)..گفت(نه سرویس بهداشتی)..گفتمش(خو همون مسترابه دیگه..اتاق فکر)...خلاصه لباس عوض کردم رفتیم..پیاده رفتیم زیاد دور نیست..تو راه که میرفتیم گلاب به روتون لجمون شده بود..اون میگفت(سرویس بهداشتی)من میگفتم (مستراب)..سرویس بهداشتی..مستراب..سرویس بهداشتی..مستراب..خلاصه..فک کنم تا رسیدیم ..توی گفتن این دوکلمه رکورد زدیم..خوب این ازین...رفتیم داخل..صاب مغازه یه پیرمرد شیک وپیک کت شلواریه..چندبار ازش چیزی خریدیم...هنوز توی مغزم سرویس بهداشتی و مستراب موج میزد...آریا درومد گفت(عمو یه شیر میخواستم واسه..چیزه..)یادش رفته بود..من گفتم(سرویس بهداشتی)..آریا قاتی کرد گفت(مستراب)من گفتم (نه سرویس بهداشتی)آریا گفت(آره همون سرویس بهداشتی)..من گفتم(مستراب)..پیرمرده همینجور نگامون میکرد..من خندم گرفت..اریا هم سعی میکرد جلو خندشو بگیره قیافش خیلی تابلو شده بود..توی وضعیت بحرانی قرار گرفته بودیم..پیرمرده گفت(خوب پسرا ..بالاخره سرویس بهداشتی بامستراب؟).دوتامون باهمدیگه گفتیم(سرویس بهداشتی)پیرمرده گفت(مستراب)..ساکت شدیم..ادامه داد(همونجا که وقتی میری داخلش میگه ...ضضارررتتت)آقا...پیرمرده خیلی تمیز با دهنش اون صدای معروف رو اجرا کرد...منم که از سر تا پام بی ظرفیت..گفتم(آره.ضارررت)چون گلاب به روتون من استاد شیشکی هستم..پیرمرده گفت(مخصوصا صب زود وقتی میری ..میگه..ضضاررتت)من گفتم (نه عمو)بعد یه دونه ضارت ریز براش اجرا کردم با دهنم..گفتمش(صب اینجوریه)..پیرمرده گفت(نه..شما بچه این..ولی ماها صدامون رساتره میگه..ضضضااااارررررتتتت)من گفتمش(ای بابا عمو..علم پیشرفت کرده..ما بدتریم ..میگه..ضضضضاااااررررتتتتتتتتت)خلاصه..حالتونو بهم نزنم..منو عمو داشتیم همینجور با دهنمون ضارت و ضورت میکردیم...آریا یوهو زیپ پیرنشو باز کردکف دست راستشو گذاشت زیر کتف چپش..بعد با دست چپش یه حرکتی کرد..که..ضضضاارررتتتت...چندبار اجرا کرد..منو عمو کم آوردیم...خلاصه دماغمون درومد تا این سرویس مستراب رو خریدیم...توی راه برگشتن..اینبار من هی میگفتم..(سرویس بهداشتی)آریا میگفت(ضارت)آریا میگفت(مستراب)من میگفتم(ضارت)..خلاصه این ضارت ضارت صحبتون بود تا رسیدیم خونه...ظهر بود وسط نهار...زنعمو پرسید(کجارفتی امروز اجنبی؟؟؟)..گفتم(با آریا رفتیم یه شیر گرفتیم..واسه...سر نهاره اسمشو نمیتونم بیارم)مانی گفت(مستراب؟؟؟)...منم نمیدونم چرا..ولی ناغافلی با دهنم گفتم(ضضاارررتتتت)..لعنتی خیلی هم قشنگ اجرا شد...خوب دیگه کافیه خودمم حالم بهم خورد..ایییععععععع...بقیشو هم که خودتون میدونین..تنبیه..از ظهر تا فردا توی اتاق زندانی....خدایا این خوشیهای زودگذر رو از ما نگیر با همینا زنده ایم ناموسن............و....ایستاده بود همچنان...خیره در خورشید پادشاهی که هیچ قلمرویی نداشت.........................هانی هستم....................مرسی
نظرات شما عزیزان:
زاگرس 
ساعت12:50---8 شهريور 1394
سلام هانی سلام چشم آبی سلام بهترین دوستم خیلی خنده داربودخیلی من وساراخندیدیم.سلام آقای یوسف حالتان خوبه؟سوم شخص کافی کن دیگه من ازتو بدم می آید توکافری کافرکافر پاسخ:سلام عزیز دل هانی ..خوبی ملایمترین دوست دنیا؟...قربون خنده های تو یکی برم مننننننننننن....یوسف هم خودش میاد جوابتو میده...زگی جون قرارمون چی بود؟؟؟...تو هیچوقت توی هیچ دعوایی شرکت نمیکنی...اگه حتی ده نفر ریختن سرم هم حق نداری بیای جلو...باشه؟؟؟؟؟؟ پاسخ:راستی زگی لوسیوس 2 رو گرفتم سیستم راحت اجراش میکنه عین بستنی...خیلی باحاله ...یه بچه خوشکل که میزنه یکی یکی همرو میکشه...دوس داشتی بیا ببینش...
سارا 
ساعت12:42---8 شهريور 1394
سلام عزیز دل سارا.هرچندبی ادبی نوشتی ولی بازم مثل همیشه قشنگ نوشتی مثل خودت.من اون حاجی رو میشناسم فکرنمیکردم اونم اهل جلف بازی باشه پاسخ:سلام سارایی ...قشنگیش به بی ادبیشه..ههههههههه...ممنون که بهم امیدواری میدی...خودم میدونم زیاد قشنگ نمی نویسم...درمورد اون حاجی هم بگم....همونجور که همیشه میگم...پسرا در هر سن و هر موقعیتی پسرن...
سوم شخص مفرد 
ساعت9:10---8 شهريور 1394
من رو مسخره میکنی نیم وجبی؟؟فکر کردی من برای کل هیکلت کوچکترین ارزشی قائلم؟من اینجا فقط یک نظر دهنده هستم ولی تو اینجا گرفتار یک مسئولیتهایی هستی که من اونا رو میزنم خراب میکنم خیلی ذهنت محدوده خیلی ساده تشریف داری بچه یک کلام(((خری)))
شاهزاده تاریکی 
ساعت0:55---8 شهريور 1394
هههههههه...یوهوووووو سوم شخص...فکرنمیکردی اینجوری بیام جوابتو بدم؟؟؟...خوب...برای اینکه عدالت لعنتی رعایت بشه اومدم اینجا جوابتو میدم...خوب...شرایطمون برابره...آره ...کامنت مسخرتو اونجا دیدم...حال کردم وقتی نوشتی من همون شاهزاده مسترابم...ههههههههه....آره...اتفاقا داشتم تلفنی با یوسف حرف میزدم...کامنت مسخرتو خوندم برای یوسف نمیدونی چقد خندیدم...بهش گفتی وقتی کارم بااون تموم شد سراغ توهم میام...ههههههه...تو هیچوقت سراغ اون نمیری چون هیچوقت کارت بامن به آخرش نمیرسه...مشکل تو و خیلیای دیگه اینه که فکر میکنین من اسم شاهزاده تاریکی رو همینجوری الکی برای خودم انتخاب کردم....هههههههه...ذهنت رو روحت رو زندگیت رو خراب میکنم..فقط عرضه داشته باش ازم فرار نکن..ناامیدم نکن..کاردارم باهات...الانم میدونم خوابی..جیش بوس پوشک لالا..ههههههه...اون دهن گشادتم توی خواب بازه و آب دهنت از گوشه دهن گشادت داره میریزه رو بالش...حالم از تصور این صحنه بهم میخوره..ههههههههههههه...astalavista baby
سوم شخص مفرد 
ساعت0:36---8 شهريور 1394
رفتم وبلاگ دوست عزیزت سامیار از دیدنم اونقدر خوشحال شد که دستش اشتباهی خورد نظرم رو پاک کرد ولی تو از دیدنم خوشحال نشو تو خیلی ادعا پر کردی اینور اونور که چنینم و چنانم ولی جوجه کاری میکنم که تو هم نظراتتو ببندی اون اسفندی گوسفندی از تو حرفه ای تره تا عرصه رو تنگ میبینه میبنده درمیره ولی تو ساده ای .میدونم باهات چیکار کنم هنوز تازه اول کاره جوجه
yousef 
ساعت21:53---7 شهريور 1394
yousef 
ساعت21:45---7 شهريور 1394
سلام دارم عکسو امتحان میکنم .gif) .gif) پاسخ:قشنگه
اریا 
ساعت16:09---7 شهريور 1394
سلام هانی سلام اقایوسف سلام به همگی.من بی ادب نیستم تقصیر هانی بود پاسخ:سلام آریا ....خوبی؟...نه تو اصلا بی ادب نیستی اصلا...آره تقصیر من بود...میدونم ..
ارین 
ساعت16:07---7 شهريور 1394
هههههههه اینو جالب نوشتی بچه خوشکل.سلام اقامهندس احوال شریف پاسخ:ممنونت برم آرین جون...خداروشکر یه دونشونو پسندیدی...یوسف هم خودش میاد جوابتو میده..میگم یه بار یه پسری سلام کرد مرد...تو یه بار سلام نکنی بمیری ها...
yousef 
ساعت6:19---7 شهريور 1394
سلام جشم آبي عزيزم
هاني جونم از داخل سرويس مدرسه ام دارم كامنت مينويسم
بعضي از حروفات نيستن و نميتونم كامل بنويسم زبون عربي ديكه كاريش نميشه كرد
نظر فضاييم بمونه بعد از مررسه كه اومدم
دوستدارم داداش عزيز خودمي
توي مدرسه هم بفكرتم جشم آبي يوسف .gif) .gif) پاسخ:سلام داداش جان یوسف...توی مررسه تا میتونی شلوغ بازی کن..اذیت کن..سروصداکن...بازی کن..سربسر این و اون بزار...تو حیاط مدرسه بدو از بین شاگردا لایی بکش...رو میزونیمکت یادگاری بنویس..چیپس وپفک بپاش سر بچه ها...سرکلاس بگیر بخواب...ثانیه شماری کن واسه زنگ تفریح...با معلما سرلج بازی محلی صحبت کن...ردپا بزار روی دیوار...بعدش اگه دوس داشتی در کنار اینا یه کوچولو به درس گوش بده..البته اگه برات جالب بود...آهان سر کلاس پارازیت هم بنداز...خیلی دوستت دارم...
افعی 
ساعت20:48---6 شهريور 1394
ههههههههههه جالب بود پاسخ:کم پیدایی خزنده...هههههههههههههه
|