سلام...سال گذشته بود تاریخ دقیقش یادم نی..فقط یادمه با مش ناصر باغبون رفته بودم برای عموجان یه چهارلیتری بنزین بگیریم چون بنزین تموم کرده بود ..بعد چارلیتری در نداشت منم مجبور بودم باکف دست سرشوبپوشونم تا بنزین نریزه...ترک عمومش ناصر نشسته بودم...موتورشم ببینی فک میکنی یه گله بوفالو از روش رد شده...توی راه عمو زنگ زد گف (بی زحمت دارین میاین سگهای باغ رو هم باز کنین یه چیزی هم بندازین جلوشون)مام که(نعم یا سیدی)..مجبور شدیم بریم باغ..مسیر باغ هم که یه جاده مستقیم و خاکی بود انباشته از سگهای ولگرد...خوب..توی راه که میومدیم یعنی میرفتیم..یه سگ ولگرد یانکی یوهو پرید جلومونو پارس کرد عمومش ناصر دسپاچه شد از جاده خارج شد ولی زمین نخوردیم سگ قهرمان که دررفت..بعدش..منم توی زیروبالای موتورو جداشدن زین از بدنه موتور..دستم از روی چارلیتری بنزین جداشد و یه قسمتی از بنزین صاف ریخت تو گوش عمومش ناصر..این عمومش ناصر هم مواظب باغه..هم توی کارا بهمون کمک میکنه هم منو نصیحت میکنه که سعی کنم آدم شم..خلاصه اون نباشه مام تقریبا هیچیم...ولی یه چیزی که داره این عموناصر سه درجه از خودم سرصاف دل صافتره یعنی راحت سرکار گذاشته میشه....خوب...ازموتور پیاده شدیم..یعنی اصلا ایجکت کردیم...منکه چند لحظه در هوا شناور بودم..بخدا...بعد عموناصر هی بانگرانی میگفت(بنزین رف تو گوشم کر نشم خدا)..نمیدونم کدوم شیطونی یه فکر جالب کرد تو مخم اونم ظرف چندصدم ثانیه....بعد که نگران بود منم الکی دهنمو باز و بسته میکردم یعنی دارم حرف میزنم ولی صدامو در نمیاوردم..دستامو هم هی تکون میدادم...بعد مش ناصر گف (چی میگی هانی نمیشنوم)منم دوباره پانتومیممو اجرا کردم..خوب..مش ناصر هم میزد تو سرخودش و جیغ میزد عین زنها و هی میگفت(کرررر شدممممممم)منم هی حرکات پانتومیم اجرا میکردم و هی وانمودمیکردم که دارم دادمیزنم....اونم هی بدتر جیغ میزد(کرررر شدمممممم..وااااییییی خدااااا)منم از رو نمیرفتم هی ادامه میدادم ..چقد خوب بود...آقا ..این عموناصر نشت زمین گریه کرد..خدایی دلم سوخت داشت منم گریم میگرفت..اخه هانی چه دردت بود سربسر پیرمرد گذاشتی...منم گفتم چیکارکنم..رفتم گوششو دودستی گرفتم کشیدم هی داد میزد (چته هانی؟)منم هی کشیدم گوششو باورکنین..گوشش تیریککه کرد...گوشای گنده ایم داشت....بعد گفتمش(حالا صدامو میشنوی عموجون؟؟)بعد یه هو گف (آره میشنوم)خلاصه گوششو خوب کردم..آخه من دکترمهندسم...خلاصه کارمون تموم شد برگشتیم بیچاره توی راه هی گوششو ماساژ میداد آخه بد طور کشیده بودمش....وقتی اومدیم خونه با آب و تاب جریان رو تعریف کرد برای همه...بعد عمو هیچی بهم نگفت..فقط چپ چپ نگام میکرد..داداش مانی که خندش گرفت رفت تو اتاقش...هیچی دیگه شب کلی تنبیه شدم بلا ازتون دور باشه....ولی داداش مانی جایزه یه شارژ موبایل بهم داد چون خیلی ازین کارم خوشش اومده بود....باز خوبه یکی قدر ما رو دونست تو این خونه..........هانی هستم.............مرسی
نظرات شما عزیزان:
yousef 
ساعت16:17---17 تير 1394
همه نظراتتو باز گذاشتم داداشی عزیزم.gif)
|