مارا از شیطان نجات بده
سلام به دوستای گلم عزیزای خوشکلم..خوب..یه روز همینجوری توی اتاقم بودم و داشتم بازی میکردم که یوهو داد داداش جان مانی بلند شد که(هانی هانی بدو زود باش برو آفتابه رو بیار مجسمه داره وا میره)..هول شدم ..گفتم (چی میگی؟مجسمه چی؟)..باز دادزد(زود باش بدو آفتابه پر آبه بیارش زود باید مجسمه رو سرپا نگه دارم سه ساعته پاشم دارم زحمت میکشم)...منم زود رفتم گلاب به روتون سمت دسشویی آفتابه آب رو بیارم اصلنم پیش خودم فک نکردم این مانی بلد نیس یه چش چش دو ابرو بکشه چه رسه به مجسمه سازی...خوب...رفتم سمت دسشویی و افتابه رو گرفتم که ببرم واسه داداش جان مانی...ولی..چشتون روز بد نبینه یه چیزی محکم خورد به پیشونیم...گیج شدم ناموسن...بگوچی شد...آفتابه خالی بود چون داداش جان مانی گفته بود پره منم عجله کرده بودم تندبرسونمش به مانی انرژی زیادی برای بلندکردنش صرف کردم...نتیجه معلومه...آفتابه خالی رو محکم زدم به پیشونی خودم...جاش موند...مانی تا شب بهم میخندید...خلاصه...چندروز گذشت...یه شب نشستم بغل دست مانی و حرفو درآوردم...(مانی نمیدونی این حسین رضازاده شصت کیلو وزنه میزاره هی میبره بالامیاره پایین)..مانی گف(کتف از جولو منظورته؟)..گفتمش(آره همون)خندیدگف(این که چیزی نیس من هفتادکیلو کتف از جولو میزنم)...گفتمش (عمرن)..خلاصه حسابی تحریکش کردم...میدونستم میتونه بزنه...خلاصه قرار شد فردا برام هفتاد کیلو رو بزنه...صب شد...داداش جان مانی هم کلی خودشو گرم کرد و با یه لبخند مسخره امیز بالای هالتر هفتاد کیلو وایساده بود...اونم چه هفتاد کیلویی...کلی رو زده بودم براش...ههههه...خلاصه...این خم شد و این هفتادکیلو رو گرف که بلند کنه..اون باسن گنده واموندشو یه کم تکون داد...چندتانفس عمیق کشید...و وزنه رو بلند کرد...بعدش بیهوش روی زمین افتاده بود...حالاچرا؟...الان میگم...رفته بودم پیش یه مغازه تابلو نویسی و چندتا گردلی شبیه هالتر برام درست کرده بودن با چوب پنبه...فقط رنگ باید میشدن شکل وزنه...کلی خواهش کردم از استاد تابلونویس...و بهش گفتم میخام بلندشون کنم عکس و فیلم بگیرم دوستامو خر کنم باهاش..تا قبول کرد و عین وزنه واقعی برام نقاشیشون کرد...دستش دردنکنه...بعدش یواشکی برده بودم توی سالن ورزش و آمادشون کرده بودم واسه قربانی نقشه شومم یا همون داداش جان مانی بعدش حرف حسین رضازاده و تحریک داداش جان مانی و بقیه ماجرا...اونم باتمام قدرت وزنه رو بلند کرده بود و زده بود زیر فکش..اخه میله هالتر فولادیه و محکم...یه لحظه فک کردم مرده..ولی مانی هم عین خودم سگ جونه...بعدش رفتم قایم شدم تو اتاقم درم قفل...بعدچنددقیقه اومد پشت در عین فیلم تروا هی دادمیزد..(هانی..هانی ...هانی..هانی)..منم توی سکوت رادیویی یعنی خونه نیستم....خوب...من به این نتیجه رسیدم ادم باید توی زندگی خر باشه اونم خرنفهم نه خر الکی.....و ..ایستاده بود همچنان خیره در خورشید..پادشاهی که هیچ قلمرویی نداشت.....هانی هستم..مرسی
نظرات شما عزیزان:
اریا 
ساعت16:07---5 مهر 1394
سلام خوشتیپ .سلام به همگی .خیلی جالب بود فقط یه کم خطرناک بود.البته اگه همینجوری پیش بری یه چیزی میشی پاسخ:سلام اریا جون ...خوشتیپ خودتی...وایییییی...همه میگن خطرناک بود...کجاش خطرناک بود...خیلیم اموزنده بود...هههههه...آره تازه الان دارم برق رو کشف میکنم..ههههههههههه
ارین 
ساعت16:01---5 مهر 1394
اگه میزد تو دندوناش میشکستن که بدبخت بودی مخترع.میگم یه ماشین اختراع کن که وقتی روشنش میکنی حرکت میکنه پاسخ:خوب شد گفتی وا...نمیدونستم...واقعا اگه میخورد تو دندوناش میشکستن؟...جدی میگی؟...باورم نمیشه...
ملیکا 
ساعت17:31---4 مهر 1394
ینی ایین یکی از ویژگی های پسراس
جون ب جونشون کنیم قضیه رو لو میدن والا پاسخ:ههههههههههه....باشه پرنسس دیگه لو نمیدم...قول میدم....ههههههه...مثل همیشه ممنون که میای به وبلاگ خودت سرمیزنی دخترخوب
زاگرس 
ساعت15:58---4 مهر 1394
سلام بهترین دوستم خیلی کارجالبی بود خنده دار نوشتی همش را خوندم.سلام آقای یوسف هانی به من گفته ولی اجازه ندارم پاسخ:سلام عزیزدل هانی...نظرلطفته پسر...خوب...میل خودته پسر
سارا 
ساعت15:55---4 مهر 1394
سلام عزیزدلم هم کارجالبی بود هم خطرناک اگه خواستی آقامانی رو اذیت کنی لطفایه روش ملایمترپیداکن و اینکه آفرین جروبحث رو کنارگذاشتی پاسخ:سلام سارا جان...باشه سعی میکنم یه روش ملایمتر پیداکنم..البته سعی میکنم...خوب دیگه کنارگذاشتم..امیدوارم دوباره ازین جروبحثای الکی پیش نیاد
yousef 
ساعت6:09---4 مهر 1394
سلام خوبي هاني؟
عالي نوشتي كار خوبي كردي باهاش جواب هاي هويه
دلم خنك شد مرررسي
راسي از سرويس مدرسه كامنت ميزارم.gif) .gif) پاسخ:سلام یوسف...ممنون خوبم...ممنون بخاطر تعریفت...آره دل خودمم خنک شد...آهان سرویس مدرسه...
افعی 
ساعت19:27---3 مهر 1394
خیلی کار خطرناکی بود پاسخ:آره
|