
نظرات شما عزیزان:
yousef 
ساعت19:33---24 مهر 1394
سلام هستی چشم آبی؟
پاسخ:آره
yousef 
ساعت17:02---24 مهر 1394
سلام.ساعت 5 بعد از ظهره ..تازه وقت کردم این مطلبت رو بخونم هانی...واقعا که زاگرس خوب بوده بین شما..همون که اشکش در اومده خیلی عزیزو مهربونه...gif) .gif) پاسخ:اون عالیه
yousef 
ساعت14:01---24 مهر 1394
سلام: فکرم به راه رفتنم نبود داشتم تماس میگرفتم خیلی داغون بودم دیدم زیر پام خالی شد رفتم زیر زمین ...عمق اش زیاد نبود ،حدود 1 متر بود.سرم خورد به دیوار همون حفره.. بیهوش شده بودم خوابم برده بود...بیدار شدم دیدم کسی به دادم نرسیده همونجا گردوخاک ام رو تکوندم و با پاهایی خسته دنبال آب میگشتم..
اون چیزی که منو نجاتم داد فکر و دلم بود که پیشش جا مونده بود...به آب رسیدم کمی آب خوردم و تازه فهمیدم که داشتم تماس میگرفتم که در دسترس نبود و تنها شده بودم....gif) .gif) پاسخ:من پسر بدی نیستم
ارین 
ساعت21:56---23 مهر 1394
اریا 
ساعت21:55---23 مهر 1394
منم یادمه.خندم گرفت اونشب سلام به همگی مخصوصا هانی جان.هانی جان تو تکیه که اینجور نمیخونی پاسخ:سلام پسر....سعی میکنم بخونم
ملینا 
ساعت21:33---23 مهر 1394
ببخشید متوجه نشدم یعنی چی پاسخ:اون کامنت که دادم؟؟...با شعر بودم...این..تو...که توی شعره بود با کیه؟؟
زاگرس 
ساعت20:30---23 مهر 1394
خیلی دوست دارم هانی جونم پاسخ:منکه میمیرم برات پسر
سارا 
ساعت20:29---23 مهر 1394
سلام عزیزدلم اینو شنیدم ولی نوشتی یه چیز دیگه بود.مطمئن باش از آقامانی قبول شده پاسخ:سلام آجی....ممنونم...آره مطمئنم قبول شده...
ملیکا 
ساعت19:11---23 مهر 1394
سلام موسیو
ولی دمش گرم اسیب ب گوش کسی نزد درضمن
موسیو باید دیمو بدی خدایی حنجرت از فولاده
شنوایی مو از دس دادم
پاسخ:سلام پرنسس...خدایی تا تکون تکونش ندادن از عرفان خارج نشد....وا...منکه یواش خوندم که....هههه....بازم ممنون که مثل همیشه دعوتمو میپذیری بهم افتخار میدی میای وبلاگ...دخترخوبه خوبه خوب
|