
نظرات شما عزیزان:
ملیکا 
ساعت14:54---10 تير 1395
سلام موسیو هانی
خاطره ی خیلی قشنگی بود
ولی یه چیزی اگه با همون رفیقت عاقا شاهان هنوزم در ارتباطی تو رو جان ملی حسابی قدرشو بدون
نمیدونی چه دردی داره وختی دیگه پیشت نیس و با خاطره هاش زندگی بکنی
خیلی بده ادم وابسته کسی بشه
ب قول خودت خب .... هه
بگذریم
توی ادمه مطلبت خیلی عکسای خنده داری گذاشتی الان عین دیوونه ها دارم بالاپایین میشم میوام بخندم کسی نفهمه
پاسخ:سلام آجی پرنسس ملیکاخانوم....خیلی ممنون لطف داری...خوب...شاهان...خیلی کم میبینمش...ولی قدرشو میدونم...نمیدونم زندگی کردن با خاطره کسی یعنی چی ولی وختی یادم میاد دوستام..خندم میگیره...ولی قراره بازم با بیشتر همکلاسیام توی یه کلاس باشیم...فقط شکل مدرسه فرق میکنه..توضیحش یه کم سخته...خوب..نه من وابسته کسی نمیشم...یعنی تا مرز استخون ممکنه کسی رو دوس داشته باشم ولی وابسته نمیشم...خوب..ادامه مطلب...آره بد نشدن..خودم اون شتره رو خیلی دوس دارمش...به قول یوسف..لاما...خوب..ممنون که دعوتمو به وبلاگ خودت قبول میکنی..موفققققققققققققققققققققق
بهاره 
ساعت19:30---9 تير 1395
واقعنم که شما چه کارایی میکنیدا! نمیتونید درست و حسابی زندگی کنید! ... دیگه چی بگم؟ فقط بلا ملا سر خودتون نیارید زبونم لال یه چیزیتون نشه ... ادامه مطلبم قشنگ بود ... همه باباها عشقن به خدا! خب فعلا پاسخ:چیکار کنیم دیگه بهاره...پیش میاد...هرچیه هرچیم که سعی کنیم عین آدم زندگی کنیم اصلا نمیشه...همش یه چیزی میشه...خوب...خدابزرگه مواظبمونه...یعنی مواظب همس...خوب...ادامه مطلب...اون بابا و بچه رو نمیدونم از کجا پیدا کردم...مال خیلی وخت پیش بود ..منم امروز زدمش ادامه...خوب..ممنون که کامنت نوشتی...
ملینا 
ساعت17:12---9 تير 1395
سلام هانی خوبی ؟
هه وقتی گفتی از دیوار رفتی بالا یه خاطره یادم اومد هه معمولا خاطره هایی که مینوسی منو یاد یه خاطره هایی میندازه یادمه قبلا کلا بچه های عمم با بچه های عموم تو خونه ما بود بعدش پسر عموم گفت بریم تو خونه ما پلستیشن بازی کنیم ما هم رفتیم ولی من گفتم که هرکی توسنت از این دیوار بالا بره دسته ولیه رو میگره
خونه عموم با خونه ما دیوار به دیواره بعدش من رفتم خداروشکر چیزیم نشد پسر عموم که ماهره چیزیش نشد ملیکا که فقط پاش یکم درد کرد ولی دختر عمم خخخخخخخخخخخخخخ
اون یکمی ترسو هس بعدش پاشو گذاشت اونور دیوار صورتش قرمز شده بود ترسید بعدش اومد پایین از در اومد پسر عموم کلی مسخرش میکرد
اخرش هم دیگه سه ساعت با هم کشتی گرفتیم تا دسته اویه به ما برسه همینطور ک مشغول زدن به زدن میکردیم زن عموم اعصبانی شد می خواست خونه رو جارو بکنه هه پسر عمومو که محکم زد دوباره رفتیم خونه خودمون
خب ببخشید زیادی حرف زدم راستی پات درد نگرفت وقتی از دیوار پایین اومدیرفیقتم چه ریلکسه پاسخ:سلام ملیناجان..خوب باشی خوبم....خوندم خاطرتو...اصلا ازین دیوار بالا رفتن اصلا یه حس خوبیه...اصلا نمیدونم چطور حس خوب از دیوار بالا رفتن رو توصیف کنم...تبریک میگم که از دیوار به سلامت رد شدید....خوب..بعضیا از ارتفاع دلهره دارن...مربوط به گردش خون میشه...بعضیا اینجورین ولی اونم با تمرین و کنترل آدرنالین درست میشه....البته اکثر کوهنوردا و صخره نوردا توی بچگی ترس ارتفاع داشتن..خوب...درباره دسته بازی...اصلا این دسته یک انگاری قویتره...نمیدونم چرا...خوب..نه بابا...هرموقه هر اندازه..هرچی دوس داشتی اینجا بگو...خیییییییییییلی خوشال میشم...خوب...آره شاهان خونسرد و باهوشه...ولی کاش این افسردگی لعنتی رو نداشت....خوب..ممنون کامنت نوشتی...موفققققققققققققققققق
|