
نظرات شما عزیزان:
ملیکآ 
ساعت15:02---30 بهمن 1395
سلام موسیو چطوری
یا امام زمان حالا اون چلفتی رو ول کن خودت کجات
اسیب دید
فک کنم وختی اون مَرده رو دیدی درد خودت یادت
رفت ... خیلییی باحال نوشتی خیلی زیاد
امید وارم همییشه ی خدا موفق باشی
همه ی خواسته هام بر وقف مرادت اجرا شه
فعلا روز و شبت خوش پاسخ:سلام آجی پرنسس ملیکاخانوم...امام زمان پشت و پناهت دختر...هیچیم نشد فقط یه ذره زانوم زخمی شد...خوب..اون مرده رو دیدم دردپای خودم که هیچ اصلا هانی بودن خودمو هم فراموش کردم....خیلی حس ترسناکیه...نمیدونم چطور بگم ...ایشالله هیشکیه هیشکی هیچوقت با همچین صحنه ای روبرو نشه....خدارو هنوز شکر میکنم که من اشتباه دیدم و اتفاق بدی نیفتاده بود...خوب..ممنون که تعریف میدی...خوب...منم همیشه بهترین آرزوها رو برای تو و اونایی که دوسشون داری دارم....خوب...موفق باشی پرنسس خانوم....و...ممنون که همیشه دعوتمو به وبلاگ خودت قبول میکنی...بای بای پاسخ:درساتم بخون...
پاسخ:اینو باید یکی به خودم بگه..خخخخخخخخخ
yousef 
ساعت21:15---29 بهمن 1395
سلام سلام سارا ملیکا ملینا لیدا ثنا بهاره کیمیا
سلام هانی زاگرس آریا آرین احسان عرفان علی سپهرداد و آقای دکتر نادر و عطا و بقیه دوستانمون<img src="http://loxblog.com/images/smilies/smile%20(27).gif" width="18" height="18"><img src="http://loxblog.com/images/smilies/smile%20(27).gif" width="18" height="18">
سلام هانی مهربونم...امیدوارم حالت خوب خوب باشه و صدمه زیادی ندیده باشی...فقط میتونم بگم که خیلی دیوونه ای هانی...همین دیوونه گیهاتو دوستدارم ...تورو خدا سعی کن دیگه حواست رو جمع کنی...من خیلی وخت بود که بهت گفتم سوار موتور نشو...
داداشی اونجایی که گفتی زیپ کاپشن اش برعکس بوده یعنی برعکس کاپشن پوشیده ...همینو دیدم که اکثر موتوریآآآ توی هوای سرد همینجوری میپوشن...اینجاشو خیلی خوب نوشتی....
واما اصل ماجرا که خیلی برام جالبه...این عکس موضوع پستت که کابوسه و ترسیدی و خوشحالی بعد از بیدار شدن اون یارو٬خیلی مرتبط با این خاطره ته... عکسای ادامه مطلب و نوشته هاسم کاملا مرتبط با عکساشونه و جالب و خنده دار و بخدا کاملا حرفه ای...خیلی خوشم اومد داداشی...همیشه شاد باشی...به سارا زاگرس آریا و آرین سلام منو برسون...اگه امکان داشته باشه و اجازه بدی٬بهشون بگو بیان وبم و برام کامنت بنویسن...بخدا خیلی نگرانشونم و خیلی دلم براشون تنگ شده...همینجا وبت بدون اونا معنی نداره...اصلا روح وبلاگت از بین رفته... هروخ اونا بودن احساس خوبی داشتم و یه موقعی هم من نبودم تا کامنت بدم ٬خیالم راحت بود که اونا پیش ات هستن و تنها نیستی...میدونم که بازم با این حرفام مخالفت میکنی ولی حرف دلم رو باید میگفتم...
داداش هانی این پست جدیدت رو خیلی دوستداشتم و عکساشم با نوشته هاش خیلی بیشتر....مواظب خودت باش....منو هم از حال خودت بی خبر نزار...لااقل برام خصوصی از حال خودت کامنت بده....مرسی رفیق روزای تنهاییم پاسخ:سلام عزیزم....خوبه که به یاد همه هستی....اونام به یاد تو هستن...خوب...خیلی ممنون خوبم...فقط زانوم یه ذره خونی شد..وقتی رسیدم خونه متوجه شدم...چیزمهمی نیست...خوب...نه دیگه باید یاد بگیرم دیگه از موتور استفاده کنم بخدا خطرش از دوچرخه کمتره...ولی حتما باید مواظب باشم...من میخوام خیلی زود ماشین سواریم یاد بگیرم...خوب...آره معمولا سعی میکنم عکس به خاطره یا نوشته بخوره...خوب..تو هم همینطور همیشه شاد باشی ممنون...خوب..بزرگی میرسونم پسر....خوب..نمیدونم درمورد این اجازه چی بگم....من گفتمشون به خودشون مربوطه....وقتیم میگم کامنت بدین یا میگن مطلب نمیزاره یوسف یا میگن یادشون میره ...اونا مثل من نت بیا نیستن..من بچه اینترنتیشونم..خخخخخخخخ...خوب..اینجوری دوس دارم...دوس دارم همه همیشه حرف دلشونو بزنن ..چون خودم اینجوریم...دروغ دردسرش زیاده...هروقت دروغ میگم بالاخره مجبورم اعتراف کنم...خوب...ممنون که تعریف میدی...بخخخدا هرچی مینویسم ..هرمطلبی میزنم فقط از کامنتای شما انرژی میگیرم....خوب...باشه خصوصیتو خوندم...باشه چشم...و...ممنون کامنت دادی خوشکله...
|