سلام...این مال چند ماه پیشه...یه خورده توی نت درمورد هیکمونیز خونده بودم...دیگه میدونستم چیه تقریبا...فقط دنبال یکی میگشتم که هیکمونیزش کنم..خوب..کی بهتر از دادامانی...یادمه ظهر بود...رفتم توی اتاقش سلام کردم...گفتمش (میخای یه کار بامزه کنیم؟)..گفت(تو و کار بامزه؟)گفتمش(اگه نمیخای بگو نمیخام)گف(حالاچی هس؟)منم یه ذره اینور اونور و نگا کردم ازین ساعت زنجیر دارا قدیمیا که پیدا نکردم ...اصلا نداریم...ولی یه تسبیح دم دس بود...اونو گرفتم جولو چشای داداشی ازش خواستم به تسبیح خیره بشه اونم قبول کرد...بعد تسبیح رو جلوش تاب تاب دادم..بعد با تمرکز بالایی بهش گفتم(حالا به تسبیح خیره شوووو...چشمات داره سنگین میشه....عضلاتت داره خشک میشه...حالا داری میخابی...بخااااااب...بخاااااااب)بعد دیدم دادایی چشاشو بسته...بهش گفتم(صداموووو میشنوییییی؟؟؟)گفت(آرهههههه)بهش گفتم(حالاهرچی گفتم باید اطاعت کنییییییی من ارباب تو هستم)گفت(باشههههههه منم نوکر تو هستمممم)..خوب..قربون آدم چیزفهم...بهش گفتم(حالاپولات کجاسسس؟)گفت(اونجاس پشت سرتتتتتتت)...باورم نمیشد..من داداشمو هیکمونیز کرده بودم....هرچی نگا کردم پولی ندیدم...دوباره پرسیدم(نمیبینممممم کجاسسسسس؟؟)گفت(مگه کورییییی اونجاسسسس همونجااااااا)منم برگشته بودم پشت سرم ببینم پولا کجاس که...چشتون روز بد نبینه یک اوردنگی خوردم...نیم متر عمودی ..یه متر افقی پرواز کردم....بعد فهمیدم جریان چیه سمت در رفتم که فرار کنم ولی در قفل بود...داداشی گفت(خنگه اون کمده در اینطرفه)..راس میگفت در اونطرف بود...منم دویدم سمت در و فرار کردم...ولی داداشی نامرد خیلی محکم زد...حالا بنظرتون هیکمونیز رو باید بیشتر تمرین کنم یا کلا بی خیالش شم؟؟؟....
نظرات شما عزیزان:
yousef 
ساعت20:40---3 تير 1394
سلام:دادا هانیسف.یوسانی ام.
امروز صبح رفتم سر کار داخل دفتر که میشدم دیدم پشت پای همکارم یه سوسک که شبیح سنجاقکه، وارد اتاقمون شد. و داخل اتاق همینجوری وایستاد.
نه رفیقم و نه من نتونستیم بکشیمش،چون چندشمون میشد. در همون لحظه همکار IT ما که یه دختره اومد داخل و جیغ و داد که چرا نمیکشیدش.الان میاد تو اتاق من و از این حرفا....
منم که دیگه از خنده مرده بودم و در این لحظه اون یکی همکار روبرومون اومد و اون بدو سوسک بدو ،سوسکه رفت زیر کیس های دست دومم این همکار خانوم . کم مونده بود که اشک دختره دربیاد سوسکه دوباره پیداش شدو اون یکی همکارمون با یه کاغذ مچاله شده زد و سوسکه جان بجان آفرین زمین افتاد.
حالا خوشحالی دختره بودو خنده های من که اصلا تمومی نداشت.
آخرش دختره پرسید چرا نکشتید سوسکه رو. گفتم چون ماه حرومه دیه اش دوبل حساب میشد.
اون لحظه یاد داستان "سوسک" دیشب تو افتادم و یاد اون خاطره ها و دیگه اشکم جای خنده هامو پر کرد.
yousef 
ساعت4:40---3 تير 1394
سلام هانیسف
اون یکی نظرمو تو تایید کن تا نمایش داده شود.
yousef 
ساعت4:32---3 تير 1394
سلام:شاید حق با تو باشه.ولی اون گناهی رو که نباید انجامش میدادم.دادم
تقصیر تو هم نیس.عذاب وجدان نگیر. خودم مقصرم
هرشبم میخوام گناه کنم.تا عذاب خدا شاملم بشه. تا دنبال راز رفیقم نباشم. پاسخ:اصلا دوس ندارم بدونم از چه گناهی حرف میزنی...ولی نمیخام عذاب وجدان داشته باشی....خیلی سعی کردم برات اونی که گفتم رو بنویسم تو ایمیل...ولی سوسکه نزاشت.... پاسخ:راستی...دادایی خوب خودت که میتونستی نظرت رو تایید کنی...چرا به من گفتی؟...بابا وبلاگ مال خودته...هرچند چیز قابل داریم نیست...خودتم خوب میدونی راس میگم...
|