ما را از شیطان نجات بده
سلام به دوستای گلم...عزیزای خوشکلم...خوب...یه روز صب بود حوصلم توی خونه سررفته بود..گفتم برم سراغ دوستام شاید یه کم حالم سر جاش بیاد..خوب..لباس عوض کردم...داداش جان مانی هنوز خواب بود..از خونه زدم بیرون...ولی همونجا درست راست پیشونیم روی دیوار روبرو یه اعلامیه دیدم..اعلامیه فوت..بلا ازتون دور باشه..هزار سال عمرتون..خوب..عکس متوفی رو دیدم بیچاره نوجوون بود..گفتم برم ببینم کیه شاید یکی ازین وحشیا مرده باشه ..ایشالله....خلاصه..رفتم جولو...خشکم زد...باورم نمیشد...عکس خودم بود..خوده خوده خودم...کلا نوشته بود(هوالباقی...یه شعرسوزناک...به مناسبت درگذشت نوگل باغ زندگی..هانی فلان..و الی آخر)..البته از ترس همشو تاآخر جرعت نکردم بخونم..ترس همه جونم رو گرفته بود...داشتم سکته رو میزدم بخدا...لپموگرفتم کشیدم..گوشمو کشیدم..نه خواب نبود...داشتم بی هوش میشدم از ترس...برگشتم خونه..ولی من هنوز هزار آرزو داشتم..چرااینقد زود مردم؟؟؟؟....حیف بودم...دیدی مفتی مفتی جوون مرگ شدم...چشمم زدن حتما...در خونه رو لمس کردم ولی دستم از توش رد نمیشد...بدنم هم روحی نبود...طبیعی بود..رفتم سمت اتاق داداش جان مانی..بهش دست زدم..میتونستم لمسش کنم...با ترس تکونش دادم..(مانی..مانی..)به زور بیدارش کردم..گفت(چته؟...چه مرگته؟)..گفتمش(بیدارشو..کارت دارم)...بیدار شد..گفت(ضر بزن بینم چی میگی؟)...گفتمش (مانی تو منو میبینی؟)...یه کم نیگام کردگفت(متاسفانه قیافه نحستو دارم..چطورمگه؟)...خوب...یه کم خیالم راحت شد ظاهرا منو مانی باهم مرده بودیم..آخه آدم قحط بود من با این مانی مردم؟؟...گفتمش(داداشی...دیگران...شدیم رفت)...گفت(چی میگی؟عین آدم حرف بزن..دیگران کدوم خریه)..گفتمش (بابا اون فیلمه بود مرده بودن فکر میکردن زندن..)..گفت(کدومو میگی؟)گفتمش(آنجلا جولی بابا)...گفت(آهان یادم اومد..خوب آخر فیلمش چی شد؟؟)...ععععععععع...این چقد خنگه...گفتمش(بابا ما مردیم فک میکنیم زنده ایم..)گفت(مغز فندقی عین بشر حرف بزن تا خودم نکشتمت)..گفتمش(ناموسن مردیم..آگهی فوتم دم در بود)...خلاصه داداش جان مانی هم یه کم ترسیدو حاضر شد باهام بیاد دم در اگهی رو ببینه...رفتیم دم در..من همش به این فکر میکردم که باز خوبه من هنو بچم گناه زیادی پام نوشته نشده شاید بتونم بهشت رو ازون دور دورا ببینم..این مانی بدبخت چیکار کنه که جاش تهه جهنمه تضمینی...آگهی فوتم هنوز سرجاش بود..رفتیم طرفش..من همش پشت داداش جان مانی قایم بودم..داداش جان مانی هرچیم که منو محکم کتکم بزنی باز قایم شدن پیش تو برام امنترین جای دنیاس....خوب..شروع کرد به خوندن تا آخرش...بعد کلی خندید و یه پس گردنی مهمونم کرد...آخه آخرش نوشته بود...(خانواده های..هانی روانی..آرین آهنی...آریاکلاس..زگی زیگ زاگ...و یه چندتا اسم و لقب زشت که از گفتنشون درین محفل هنری معذورم خودتون از قوه تخیلتون کمک بگیرین)...انگار زندگی دوباره بهم داده بودن..فقط یه اسم توی ذهنم اومد((ممد دانته))...همونلحظه شیطان درونم فعال شد و نقشه مرگباری روی ذهنم نصب گردید...خوب...دو روز طول کشید تا با بچه ها بقیه اعلامیه ها رو پاکسازی کردیم...باید انتقام سختی میگرفتم...چون زاگرس خیلی گریه کرده بود...وقتی اعلامیه رو خونده بودآخه اونم تا اخرش نخونده بود...خیلیا توی منطقه نگران شده بودن بخاطر این آگهی فوت...حالا نقشه ام چی بود و چیکار کردیم و به کجا کشید...آپ بعدی مینویسم....من به این نتیجه رسیدم که آدم توی زندگیش باید خر باشه اونم خر نفهم نه خر الکی.......و......ایستاده بود همچنان خیره در خورشید ..پادشاهی که هیچ قلمرویی نداشت...........هانی هستم..............مرسی...
نظرات شما عزیزان:
yousef 
ساعت22:43---9 شهريور 1394
سلام
اينجا بازم طوفان شن و خاك راه افتاده دعامون كنيد
دلم خيلي آشوبه از رفتن آنتن
با كوشي اومدم خسته ام ميخام بخوابم تا امروز تموم بشه
امروز روز بدي بود.gif) .gif) پاسخ:سلام یوسف..کافیه از خونه بیرون نری...وا...چرا روز بد؟
سارا 
ساعت22:39---9 شهريور 1394
سلام عروسک آجی.منم مشتاق شدم بدونم بعدش چی شد البته یه چیزایی شنیدم اونکه اصلاتوی کل فرهنگ شهر پیچیدولی دوس دارم اینجا بخونم.هانی داداشی هممون نگران مامان خاله نسای توهستیم اون قبل ازینکه مامان توبشه مامان منم بوده و همینطور زاگرس هممون دعاش میکنیم توهم بیاکمکمون.اینقدرم خودتو اذیت نکن پاسخ:یادته که چی شد سارایی....ممنون که براش دعا میکنین..بخدااگه اون طوریش بشه منم همونطورم میشه...بخدا...سارا تو توی همه چی ازم جلوتری بهت افتخار میکنم
اریا 
ساعت21:52---9 شهريور 1394
سلام هانی سلام به همگی.خیلی خوب نوشتی.فقط هرچی زودتر بنویس با ممدزال چیکارکردیم.ببین چشم ابی نگران خاله نسانباش همه چی درست میشه اون مامان هممونه ماهم نگرانشیم و به این سوم شخص محل نزار عین خودت لجبازه پاسخ:ممنون بخاطر دلداریت...ممنون..که میای نوشته هامو میخونی...نمیتونم بی خیال این یارو بشم...فعلا باهاش خودمو سرگرم میکنم ببینم چی میشه
ارین 
ساعت21:42---9 شهريور 1394
هی هانی یادمه چقد ترسیده بودی.چقدخندیدیم بهت احمق بی شعور.زودباش بعدش رو بنویس پاسخ:ولی من یادم نمیاد ترسیده بودم....بعدشو هم مینویسم..یعنی نوشتم ..دارم به نظرات جواب میدم..کلم داره سوت میکشه
ملیکا 
ساعت21:42---9 شهريور 1394
سلام موسیو
اگه من این انتظارایی ک تو پستای تو میکشم و رو امام زمان نجربه میکرم الان 1 قرنی بود ظهور میکردا.gif) پاسخ:سلام پرنسس..منم همیشه منتظر پستای جدید تو هستم..خیلی شیک و باکلاس پست میزاری..منکه بلد نیستم مثل تو انجام بدم....یاامام زمان
شاهزاده تاریکی 
ساعت20:02---9 شهريور 1394
هی سوم شخص..تو اونقد کم آوردی که گیر دادی به تکیه کلامای من..بدبخت..کامنت اولتم که تر زدی ههههههههه...سلام یوسف ایرانسل آنتنش کلا رفته گفتم اینجا بهت بگم...خوب..جوابا رو هم بعدا مینویسم...
سوم شخص مفرد 
ساعت14:47---9 شهريور 1394
خوب...خوب..آگهی مرگ...خودتم...خوب...بزودی...خوب خوب...میزنن..به دیوار..خوب...خوب...بعد بعد...خوب...آگهی مرگ خودتم میزنن به دیوار...نقطه ضعف میخواستی؟...خوب...خوب....خوب....اینم نقطه ضعف..هههههه
سوم شخص مفرد 
ساعت14:44---9 شهريور 1394
خوب......خوب........خوب خوب خوب.....بعد....آگهی..........مرگ............... ..خودت...............خوب خوب خوب.............خوب................بعد............
زاگرس 
ساعت12:14---9 شهريور 1394
سلام بهترین دوست دنیا من اونروز خیلی گریه کردم هانی توروخدا هیچوقت نمیر.سلام آقای یوسف به هانی بگو ادامه داسان رابنویسه ببینی با محمدزال چیکارکردیم.خیلی دوستت دارم خداحافظ پاسخ:سلام ملایمترین دوست من...هانی قربون گریه هات بره..من بمیرم گریه هاتو نبینم...نوشتم زاگرس...بخون...نوشتم که چطور از دیوار رفتی بالا....تو چطور ازون نیزه ای روی دیوار رد کردی؟...منکه جرئتشو نداشتم...
|