ما را از شیطان نجات بده
هممون رو در روی هم بودیم...یه مسابقه فوتبال بود...بااین تفاوت که توپی در کار نبود...
نشسته بودم توی کافی شاپ و با ممددانته یا همون ممدزال داشتیم پیتزا میخوردیم..گفت(مزش عالیه)گفتمش(نه بابا آشغاله)..گفت(خو سس بریز روش)..گفتمش(چرا شکایت کردین؟؟)...گفت(من نکردم مامان بابا شکایت کردن)..گفتمش(چرا جولوشونو نگرفتی؟)گفت(نتونستم)...گفتمش(نخواستی)..گفت(حالاکه همه چی درست شده)..گفتمش(بییییییبب..هنوز داداشم برنگشته خونه)...گفت(بیییییییییب...به من چه)...گفتمش(حالا ول کن اینارو..کی مسابقه بی توپ بدیم؟)..گفت(فردا عصر ساعت شیش)...گفتمش(نه اونموقه شلوغه..فردا ساعت ده صب همون جای همیشگی)...گفت(قبول)..بعد لایک زدیم..
((فلاش بک))...من میدونستم که ممدزال صبا تا لنگه ظهر خوابه و مامان باباشم خونه نیستن..صب زود میرن سرکار...میدونستم که درم قفل نمیکنن که میرن...فقط یه مقداری پارچه سیاه لازم داشتیم..که خونه آرین آریا بودچون ماه محرم هرسال تکیه دارن(((یاامام حسین شهید)))...خوب پارچه سیاه جور بود...مونده بود مانی که اونم چون دیده بود چه اذیت وحشتناکی ممد زال اینا سرم آورده بودن حاضر شده بود بامون همکاری کنه..خوب..منتظر موندم تا صب زود مامان بابای ممد دانته رفتن پی کارشون..ممددانته خوابش سنگین بود...خوب ماشین اومد یه ابوطیاره سال چهل و دو ..مزدا...بود..یه بلندگو سرش نصب...و بقیه تجهیزات...شب قبلش اعلامیه فوت درست کرده بود مانی به کمک دوستش که خدمات کامپیوتری داره ...اعلامیه مرگ ممد دانته یا همون ممد زال...زده بودیم به دیوارا...خیلی سریع نصب کردیم پارچه سیاهارو...قید پارچه سیاهارو زده بودیم...خودم بعدا بهترشو برای تکیه خریدم هدیه کردم(((یاامام حسین غریب)))...خوب..من و آرین آریا داشتیم سر اینکه کی از روی دیوار بره بالا و در خونه مردم رو باز کنه بحث میکردیم...که وسط بحث دیدیم در باز شد ..دیدی نقشه ریده شد رفت...ولی وای زاگرس بود...وروجک وقتی ما داشتیم بحث میکردیم رفته بود بالا دروباز کرده بود...نمی دونم چطور از نیزه های روی دیوار رد کرده بود..دلم هرری ریخت زمین ناموسن...خلاصه زاگرس گفت(الان در بازه)...ای ول زاگرس آخرشی به مولا...مانی هم به دوست خلافکارش ..یعنی یکی از دوستای خلافکارش زنگ زد که بیاد جلو روبرو خونه وایسه...زود چندتا صندلی پلاستیکی از عقب مزدا بیرون آوردیم و چیدیم دم در...هممون پیرهن سیاه تنمون بود...بعد داداش جان مانی بلندگو رو کار انداخت...((همون سوره مبارکه که میگه..اذا الشمس و کوورت و اذالوحوش الحشرت و اذالمو عود تو سوئلت به ای ذنبه قتلت))...خدامنو ببخشه اگه اشتباه نوشته باشم حضور ذهن ندارم ناموسن...محمدعبدالباسط میخونه ..همتون شنیدین خیلی معروفه...قبول حق ایشالله...بعد چندنفر اومدن و بهمون تسلیت گفتن و کم کم داشت شلوغ میشد..یه چندتااز همسایه ها هم دروباز کردن دیدن ممدزال مرده بهت زده شدن..مام خودمونو غصه ای نشون دادیم و دستامون جلو چشمامون بود ومن گریه میکردم یعنی خندم گرفته بود...خداوکیلی زاگرس خیلی نقششو قشنگ بازی میکرد ..اصلا جدی جدی گریش گرفته بود...یوهو زن همسایه ممدزال اینا اومد بیرون شروع کرد جیغ زدن و میزد تو سروصورت خودش...بعدش بقیه زنها هم گریه و جیغ ......ناجور نقشم گرفته بود...ولی خدایی کارم خیییییییلی بد بود خیلی خیلی بد بود...منو بچه ها یواش در رفتیم...مانی هم در رفت..فقط دوست خلافکار مانی موند تا یه کم شلوغتر بشه..باید میموند پولشو گرفته بود...از دور داشتیم نگاه میکردیم..که یه هو امبولانس اومد...یه لحظه فکر کردیم نکنه زال واقعا مرده ما نمیدونستیم...نگو بیچاره صحنه رو دیده غش کرده رعشه شدید بهش دست داده..اگه سنش بالا بود حتما میمرد...چون من خودم چندتا از اعلامیه های مرگشو انداخته بودم تو حیاطشون تا وقتی اومدبیرون ببینه...آمبولانس که برای بردن ممددانته اومده بود صحنه رو واقعی کرده بود...خلاصه بیشتر از اونی که بتونین حدس بزنین گندش درومد...شکایت کردن...مانی و دوستش متواری شدن...منو هم بردن آگاهی ولی یه کلمه هم اعتراف نکردم...همه میدونستن کارمنه ولی نمیتونستن ثابت کنن...دیگه خوشبختانه کار به زاگرس و آریا ارین نکشید...بالاخره همون روز مامان بابای ممد زال یاهمون ممد زالو رضایت دادن..ولی مامانش یکی خوابوند بیخ گوشم تو آگاهی ناجور ولی زنعموجان به خدمتش رسید وحشتناک...داداش جان مانی تا یه هفته خونه نیومد همش باغ بود من براش غذا میبردم هرچی بهش میگفتم همه چی تموم شده باور نمیکرد اصلا از خداشه بره باغ بمونه...ولی درس خوبی به ممد دانته دادیم تا اون باشه سربسر من نزاره.....
هممون رو در روی هم وایساده بودیم...مسابقه فوتبال بود ولی بدون توپ...واسه تصفیه حساب بود...دعوا بود یه دعوای تمام عیار...حالا من و ممد دانته میدونیم مزه مرگ چطوره تا حدودی...قلبم تندتند میزد...نگاه سردویخزده ممدزال چیزی نبود که منو بترسونه....بیشترنگران زاگرس بودم که یه دفه جلو نیاد...اون هیچوقت اجازه نداره توی هیچ دعوایی دخالت کنه.......من به این نتیجه رسیدم که آدم توی زندگی باید خر باشه اونم خرنفهم نه خر الکی......و.....ایستاده بود همچنان...خیره درخورشید...پادشاهی که هیچ قلمرویی نداشت........................هانی هستم..........مرسی
نظرات شما عزیزان:
زاگرس 
ساعت18:19---11 شهريور 1394
سلام هانی قربونت برم اونروز خیلی خندیدیم.خودم هم نمیدانم چطور از دیواربالارفتم.آقای یوسف سلام
سارا 
ساعت18:16---11 شهريور 1394
سلام هانی قبلا هم بهت گفتم اگه کارای خطرناک نکنی خیلی دوست داشتنی تر میشی
مليكا 
ساعت22:32---10 شهريور 1394
وا.gif)
چرا حالا شوخي رشتي ميكني.gif)
ولي باحال بود موسيو خوبه حالا جنبه شوخي كردن و داره پاسخ:سلام پرنسس...شوخی نبود ...کاملا جدی بود...اون من رو اذیت کرد...منم سه برابر و نیم اذیتش کردم...اگه کسی که جنبه شوخی داشته منظورت ممد دانته هستش که ..نه...جنبه نداره...یه دعوای گروهی کردیم بعدش که تا چندهفته دعوای بدنمون تامین بود....بازم ممنون که میای نظر میزاری ...بااینکه خیلی کار داری...بهم افتخار میدی...ممنون دختر مردم...
|