ما را از شیطان نجات بده جون هرکی دوس داری
سلام...به دوستای گلم..عزیزای خوشکلم...این برای دوازدهمین باره دارم این پست جهنمی رو مینویسم
نشسته بودم روی یه ستون سنگی تاریخی نسبتا بلند و داشتم با حسرت به بچه ها که فوتبال بازی میکردن نیگا میکردم...آخه تنبیه شده بودم...دو سه جای بدنم هم کبود بود..کبودبودکبودبودکبود بود..ههههه..چه جالب..کبودبودکبودبود...حالا چرا میگم براتون
این شهرما میگن قدمت 5000ساله داره یعنی روایت داریم اولین شهردارش دایناسور بوده..خوب..اطراف شهرمون یه کم اینور اونور یه مکان خییییلی عتیقه داره به اسم چغازنبیل یعنی سبد وارونه...میگن معبد بوده..قبول حق ایشالله....البته به شوش و اینا مربوط میشه...هنوزم سرش دعواس...آخه ظاهرش خیلی به بافت قدیمیه شهر خودمون شباهت داره...اصلا وقتی میری چغازنبیل انگار داریgod of war5بازی میکنی...خوب..یه بار یه غلطی کردن کلاس مارو بردن اونجا یعنی چغازنبیل...مدیر بامون بود..با راننده..با راهنما...خوب اینا هیچ...این چغازمیل یه زیرزمینایی داره که وقتی میری داخلشون انگار وارد قلمروی تاریکی میشی...عجب جمله ای گفتم...قلمروی تاریکی...ههههه...خوب..یعنی چشماتو محکمه محکم ببند..بعد تاریکیه اون زیرزمینا از تاریکیه بسته شدن محکم چشمات بیشتره...مخلص کلوم...یعنی ظلمت محض...خوب..حدود پنج شیش نفری بودیم با آقا مدیر رفتیم داخل یکی ازون زیرزمینا...قبلش ولی آقامدیر اجازه نداده بود هیچ وسیله روشنایی نبریم تا حس واقعی محیط رو درک کنیم...نیس حالا ما استاد درکیم...ههههه...جوگیر شده بود دیگه....بعد خیلی تاکید کرد که نترسیم...خولاصه...خیلی ساکت و تاریک بود...منم یه دستم رو گرفته بودم به دیوار که زمین نخورم آخه من توی تاریکی تعادلم خیلی کم میشه...چشمامم بسته بودم تا کمتر بترسم...عصابم داشت بهم میریخت...بگو چی شد؟..بیگانه های فضایی حمله کردن؟؟..نه بابا...اجنه اومد برامون؟؟...نه اصلا...جن گیر1شدیم؟..مذخرف نگو...هیچی ...گفتم یه تنوعی به محیط بدم تا هم بروبچ دلشون واشه هم حس واقعیه واقعیه محیط رو درکه درکه درک کنن..چندنفس عمیق کشیدم..افکارمو متمرکز کردم..بعد..جججیییغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ...یه جیغ بنفش..ببخشید جیغ بنفش مال دختراس ..یه جیغ سیاهه پسرونه از اعماق وجودم کشیدم..صدا ناجور پیچید...خودم گوشام زیرینگه گرفت...بعد از صدای جیغم هیشکی نترسید...فقط همه ریدن به خودشون...از جیغ من بقیه هم جیغهای درونشون رو بیرون اینداختن...چشتون روز بد نبینه..همه چی قر و قاتی شد..سگ صاحابشو نمیشناخت..کنترلمونو از دست دادیم..ریختیم تو هم د بزن...من فکر کنم دو سه نفر رو آش و لاش کردم..البته ناگفته نماند خودمم کتک خوردم حسابی دو سه بارم به در و دیوار ضربه زدم..ولی از جونم زیاد کم نشد میتونستم برم مرحله بعد..هههههه...تاریکیه هر کی هر کیه کی به کیه....بعد قاتی جیغای بچه ها صدای جیغ یه آدم بزرگ بود که از همه بلندتر و گوشخراشتر جیغ میزد...آره..آقامدیر محترم بودن..هموکه ما را از ترس در آن مکان ظلمانی برحذر داشته بود...د بیا..مارو باش با کیا اومدیم سیزده بدر...خلاصه هرجوری بود خودمونو ازون مکان نفرین شده نجات دادیم و دوباره به قلمروی نور برگشتیم...هرکدوممون یه سمتی می دوئیدیم...نمیدونم چرا..فکر کنم مثل سگ ترسیده بودیم..همه اومدن سمتون فکر میکردن اتفاق ناجوری افتاده...ولی خدا روشکر اتفاق خاصی نیفتاده بود..فقط قیافه ها و سرووضعمون دیدن داشت..دو تا از بچه ها گریشون گرفته بود...خدا باعث بانیه این افتضاح تاریخی رو نبخشه..هرچند خیلی زود شناسایی و تنبیه شد...
نشسته بودم روی یه ستون سنگی تاریخی نسبتا بلند و داشتم با حسرت به بچه ها که داشتن فوتبال بازی میکردن نیگا میکردم...اجازه نداشتم از روی ستون پایین بیام تا آخر اردو...زاگرس هم کنار ستون نشسته بود و بهش تکیه داده بود..اون ولی خودش خودشو تنبیه کرده بود بخاطر دوستی با من...خورشید بهم میتابید و باد بدنم رو نوازش میداد...زاگرس دوستت دارم.................و ...ایستاده بود همچنان خیره در خورشید ..پادشاهی که هیچ قلمرویی نداشت........هانی هستم............................مرسی |